خرید بک لینک

پنج شنبه ظهر حالم اصلا خوب نبود و دراز کشیده بودم که سمیه زنگ زد و گفت که شوهرش شنبه رو نمیره شرکت و می تونیم بریم قزوین(الموت)
من که حالم میزون نبود گفتم بذار ببینم اگر خیلی بد باشم فکر نکنم بریم
گفت ببین حالت چه طوره خبر بده
با طاهر که حرف زدم دیدم خیلی میل داره که بریم و چندوقتی بود حرفش بود
گفتم برو برام مسکن قوی بخر ببینم سرپا میشم یا نه
و خداروشکر قرص ها حالم رو خوب کرد
طاهر رفت و یه سری خرید برای سفر انجام داد و اومد
و از اونجایی که سمیه اینا اونجا یه خونه باغ دارن خیالمون از بابت جا راحت بود
منم با حال نه چندان خوب کارای خونه رو تموم کردم و یه کم کمختصر وسایل جمع کردم
تا سمیه اینا بیان ساعت 11 شد و بالاخره 11 و نیم راه افتادیم اینکه توی راه چقدر خندیدیم و با ترانه ها خوندیم و مسخره بازی در آوردیم که نگم
نزدیکای 5 صبح رسیدیم و تا یه چیزی بخوریم 6 شد
تازه ساعت 6 خوابیدیم و10 نیم صبح بیدار شدیم
هوا عالی بود
و صدای رودخونه که توی چندمتری بالکن خونه بود کلی حال خوب داشت
صبحونه رو با ویوی جذاب کوه و رودخونه خوردیم املت با تخم مرغ و نون محلی و گردوی تازه که خاله سمیه بهمون داد واقعا مزه داد
بعد صبحونه من و سمیه رفتیم و سبزی تازه چیدیم و چه کیفی داشت
بعدش هم راه افتادیم سمت کوه و جنگل های اطراف
کلی توی مسیر رودخونه پیش رفتیم و عکس انداختیم
به یه جای سایه که رسیدیم نشستیم و کلی گپ زدیم

اومدیم خونه و مردا بساط کوبیده رو راه انداختن و ما هم برنج گذاشتیم و سفره ناهارمون با سبزی دست چین توی بالکن پهن شد

بعدش رفتیم یه چند دقیقه ای خونه مامان بزرگای سمیه و کوتاه بهشون سر زدیم
چقدر مهربون بودن و اونا از ما دل نمی کندن به زور اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونه
برای شام مون خوراک مرغ و سبزیجات درست کردم که با نون محلی بخوریم
بچه ها هم یه چرتی زدن و استراحت کردن
شب بود و ما دلمون نمیومد بخوابیم
پس رفتیم کنار رودخونه و یه آتیش خوب برپا کردیم و سمیه سیب زمینی آتیشی پنیری درست کرد و بساط چای آتیشی هم به راه بود
کلی آهنگ قدیمی و نوستالژی گذاشتیم و باهاش همخونی کردیم و مردا بامزه بازیشون گل کرده بود و جوک می گفتن و می خندیدیم
بالاخره با تموم شدن آتیش دوییدم توی خونه و زیر لحاف کرسی و دسته جمعی خوابیدیم
صبح با صدای گرفته بیدار شدم 1 نباید با حال بد می گذروندم
یه قرص خوردم و دست به کار شدیم بساط جوجه توی راهمون رو مزه دار کردیم و بعد هم کارای دیگه با کمک هم انجام شد
صبحونه مون باز توی بالکن خوشگل خورده شد و تندی جمع کردیم که باید راه می افتادیم
برنامه دریاچه اوان بود
با این خونه خوشگل و هوای خوب خداحافظی کردیم و راه افتادیم
توی مسیر از یه جاده دیگه رفتیم و یه جای خوشگل وایسادیم و طاهر تمشک چید برامون چقدر مزه داد
پیش یه چشمه هم وایسادیم و خستگی در کردیم
بعدش کلی جاده پرپیچ و خم رو رد کردیم و رسیدیم به دریاچه اوان
من و سمیه کلی راه رفتیم و مردا ناهار رو آماده کردن
همه مون گرسنه بودیم و کلی بهمون چسبید ناهار
بعدش هم قایق سواری توی دریاچه و عکس های یادگاری از این جای خوشگل
دیگه دل کندیم و راه افتادیم سمت خونه هامون
ساعت 1 بود که رسیدیم خونه و سفرمون تموم شد
یه دوش گرفتیم و خوابیدیم
سری قبل فکر می کنم سال 95 بود که با هم رفته بودیم الموت و چقدر خوش گذشته بود
این سری هم همین جوری شد خیلی خوش گذشت
کلی خندیدیم
کلی خاطره خوب توی ذهنم ثبت شد
و با انرژی خوب 1انه ای که بین مون بود کلی حال خوب با خودمون آوردیم

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 2 مهر 1401 ساعت: 12:54

صفحه بندی