شما با عشق تون کجاها خاطره دارید_چالش - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 20:19
این چالش رو به دعوت از سحر عزیزم می نویسم که بمونهحرم شاه عبدالعظیم اولین جایی که با هم رفتیم فردای بله برون که طاقت نیاوردی تا آخر هفته صبر کنی و مرخصی گرفتی و قبل ظهر اومدی خونمون و رفتیمپیاده روی هامون توی بارن و برف توی خیابون های کرج تا جایی که پاهامون جون داشتجاده چالوس و چادر زدن هامون و آتیش...
چالش به دعوت شقایق عزیزم - تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 18:00
1.دوست داری عاشق شی ازدواج کنی یا سنتی؟از اونجایی که توی سن کم ازدواج کردم و سنتیفکر کنم فرصت نکردم راجع بهش به یه نتیجه برسم2.همین الان چقد پول تو حساب بانکی داری؟چهارمیلیون و چهارصد تومن که البته یه بخشیش مال خودم نیست3.احساس می کنی کدوم بازیگر بتونه نقش تو رو بازی کنه؟پریناز ایزدیار4.ترسناک ترین ...
یک سال و چندماه بعد... - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 17:43
صبح با صدای گوشی طاهر بیدار شدیم و برای اینکه من بیدار نشم که البته بیدار شدم رفت از اتاق بیرون و حرف زد سی ثانیه بعد با رقص و خنده دیدم اومد و گفت بزن بریماز نمایندگی بود که بریم ماشین رو تحویل بگیریمعین بچه ها از ذوق مون سریع لباس پوشیدیم و صبحونه نخورده راه افتادیمنیم ساعته ماشین رو تحویل گرفتیم ...
سلام سی سالگی - تاریخ: 1402/2/6 ساعت: 16:37
اردیبهشت دوست داشتنی از راه رسیددومین روزش متعلق به منهتولدم مبارکتاریخ تولد رندی بودم وقتی رندی مد نبود72/02/02امسال هم که ویژه تر02/02/02به فال نیک بگیریم و به سی سالگی سلام کنیمداشتم با خودم فکر می کردم چرا سنم رو باورم نمیشهاز یه نظرایی خوبه هاحس جوونی رو دارم هنوزبعد میگم واقعا چیه این سن و سال...
سلامتی - تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 23:40
این چند روز ذهنم درگیر دو موضوعهماجرای پای شوهرخواهرموقع کار توی خونه ای که تازگیا داره تعمیر و بازسازیش می کنه موقع تخریب یکی از دیوار ها دیوار میریزه روی پاش و زخمیش می کنهاونم فکر می کنه یه زخم عادیه و جدی نمی گیره و دکتر نمیرهولی بعد چند روز می بینه نخیر خوب که نمیشه بدتر داره میشهبالاخره مجبور ...
عجیب - تاریخ: 1401/10/28 ساعت: 14:30
روزهای غم انگیز وعجیبی رو داریم پشت سر می ذاریمکسی هست که غمگین نباشهکسی هست که فکرش درگیر نباشهبا هر دیدگاهی ایم روزها خیلی بیشتر از قبل اخبار رو دنبال می کنم و این داره اذیتم می کنه ولی چاره ای نیست و بدتر اینکه فایده ای هم نداره و کاری هم ازم بر نمیادوبلاگ ها رو می خونم همه دیدگاه ها رو با دقت ول...
وتمام... - تاریخ: 1401/10/28 ساعت: 14:30
و امشب داستان وبلاگ نویسی من تا اطلاع ثانوی تمام شد...رفقا حتما می خونمتون فقط نمی نویسمامیدوارم این رفاقت لااقل باقی بمونه چون همه تون برام عزیزید و رفیق واقعی که با شادیتون شاد و با غمتون غمگین میشم...ماچ به همه تون... Adblock test (Why?)
فردای سالگرد ازدواج - تاریخ: 1401/7/2 ساعت: 12:54
شب سالگرد ازدواج که به بیمارستان و مریض داری گذشتصبحش برای انجام یه سری آزمایش که باید ناشتا انجام میشد رفتیم آزمایشگاهخودمم باید برای چکاپ ماهیانه پوستم آزمایش می دادماینجوری شد که دونفری صبح زود راه افتادیم سمت آزمایشگاه و یه تومنی پیاده شدیمتوی راه برگشت چشم مون به فروشگاهی که قبل از کرونا اکثرا ...
سفرکوتاه ولی دوست داشتنی - تاریخ: 1401/7/2 ساعت: 12:54
پنج شنبه ظهر حالم اصلا خوب نبود و دراز کشیده بودم که سمیه زنگ زد و گفت که شوهرش شنبه رو نمیره شرکت و می تونیم بریم قزوین(الموت)من که حالم میزون نبود گفتم بذار ببینم اگر خیلی بد باشم فکر نکنم بریمگفت ببین حالت چه طوره خبر بدهبا طاهر که حرف زدم دیدم خیلی میل داره که بریم و چندوقتی بود حرفش بودگفتم برو...
زندگی در جریانه - تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 18:13
امروز و این لحظه زندگی به عادی ترین شکل ممکن در جریانه البته اگر کسالت مختصر همسر رو در نظر نگیرمطی روزهای گذشته اتفاقای عجیب و غریبی افتادنمی تونم تعریف کنم شاید دلم نمی خواد دوباره بشکافم و دوباره درباره شون حرف بزنمدلم می خواد فراموشش کنم هر چند می دونم ممکن نیستولی هر چی بود گذشتو من الان توی خو...
بمونه برای خودم - تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 18:13
کاش که تورو ، سر نوشت ازم نگیره میترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره اگه خاطره هام ،یادم میارن تورو لااقل از تو خاطره هام نرو کی مثل من، واسه تو ، قلبه شکستش میزنه آخه کی واسه تو مثل منه بمون، دل من فقط به بودنت خوشه منو فکر رفتن تو می کشه لحظه هام تباهه بی تو ، زندگیم سیاهه بی تو ، نمیتونم بمون، دل من فقط ...
ساعت صفر عاشقی(به وقت نهمین سالگرد با هم بودن) - تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 18:13
امشب 9 سال گذشت از شبی که با هم پامون رو به خونه و زندگی مشترک مون گذاشتیموارد دهمین سال این زندگی شدیمداشتم با خودم فکر می کردم با اینکه این روزها از لحاظ روحی میزون نبودم ولی باز ته دلم یه کم ذوق برای امشب داشتمبذارین پست امشب خیلی تلخ نباشم چون خودش تلخ و شیرین قاطی دارهصبح همسر رو با بی حالی و ف...
عروسی سعید - تاریخ: 1401/5/19 ساعت: 6:56
بعد از کلی بدوبدو برای خریدبالاخره 24 خرداد و عروسی پسردایی سعید هم رسیدروز یکشنبه کل خونه رو برق انداختم و کلی لباس و وسایل لازم برای عروسی رو جمع و جور کردمدوشنبه ظهر راهی خونه آبجی شدم تا با هم آماده شیم و بریم حنابندونحسابی رقصیدیم و به جبران این چند وقتی که خبری از جشن و دورهمی نبود کیف کردیمشب...
تابستون نوشت... - تاریخ: 1401/5/19 ساعت: 6:56
سلام سلامنمی دونم چی میشه که با وجود خونه بودن و سرکار نرفتن نوشتن هام انقدر کم وبی نظمهالبته که اتفاق خاصی نیست و همین روزمره هاستهفته پیش پنج شنبه طبق روال هر دو هفته مون منتظر بودم خواهرا خبر برن بریم خونه مامان وباباکه خواهر وسطی گفت گلسا واکسن زده و حال نداره باشه برای یه روز دیگه واینجوری شد ک...
همسایه - تاریخ: 1401/3/27 ساعت: 21:46
همسایهاز وقتی طبقه پایین خونه کامل شده سه چهارنفری جابه جا شدن روابط با همه شون در حد سلام علیک توی راه پله و گاهی رد وبدل کردن یه خوردنی بوددیروز غروب که زیاد حوصله هم نداشتم یه لحظه رفتم پشت بوم که یه هوایی به سرم بخوره همون موقع همسایه مون ناهید خانوم هم اومده بود بالا برای کاری با هم سلام علیک ک...
اینجا همه چی در*همه - تاریخ: 1401/3/27 ساعت: 21:46
از چند روز قبل با خواهرا و مامان قرارداشتیم پنج شنبه بریم بیرون برای خرید چون 24 خرداد عروسی پسرداییهلباس و یه کم خرده ریز بخریمقرارمون بعدازظهر ساعت 4 بودپس با خیال راحت شبش دیر خوابیدم و خونه هم تروتمیز بودگفتم بیدار میشم ناهار می خورم و نماز می خونم و با خیال راحت میرمولی ساعت 11 بود که دیدم گوشی...
دوستانه - تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 13:46
بعد از تحمل دو روز حال بد گوارشی به خاطر خوردن دو تا ساندویچ بزرگ بندری و یه تنش کوچولو با همسرجمعه بعد از یه خواب حسابی بیدار شدمهمسر راهی سرکار شد و من بعد یه خورده ور رفتن با گوشی مشغول نماز شدمقرار بود امروز سمیه اینا با همسر برن برای خرید مبل از همون دوست همسر که ما هم خریده بودیمنمازم تموم که ...
دایی بزرگ... - تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 13:46
و منی که خوابم نمیبره از این غمنه اینکه این چندسال اخیر خیلی صمیمی باشیمنه اینکه دایی خیلی مهربون بودولی زنده بود  ولی داداش مامان بزرگ بوددایی مامان بودبابای دختراش و پسراش بودبابابزرگ نوه هاش بودو دایی بزرگ من از گم شدن گذشته هام ترسیدم امروز و شاید یه بخشی از اشکام برای این بودچشماش همیشه تر بود ...
روز زن با چاشنی بی حوصلگی - تاریخ: 1400/11/16 ساعت: 18:24
دو سه روزیه حوصله نداشتمپیام خواهر شوهر که می گفت امروز برای روز مادر می خواد بیاد و میگه شما هم میایید بی دلیل حرصم رو درآوردبا دوسه ساعت تاخیر جوابش رو دادم کوتاه باشه ماهم میاییمتا دیروقت دفتر بودم و خونه به همریخته بود بی اهمیت بهش فقط آماده شدم ورفتمبرای بچه های خواهرشوهر برج هیجان خریده بودم خ...
پنج شنبه درخانه - تاریخ: 1400/11/16 ساعت: 18:24
دو سه روزه گلوم می سوزه وسرفه می کنمآبریزش بینی هم کلافه ام کردهبا این حال نتونستم نرم سرکاردوسه روز خودم رو سرپا نگه داشتم به امید این دوروز آخر هفته که تحمل کن دختر دوروز می مونی خونه واستراحت می کنیوسایل برقی خونه انقلاب کردن ویکی یکی دارن خودی نشون میدن که بهشون توجه بشهاول آبمیوه گیری خراب شد ک...

برچسب‌های مرتبط

سفر دو روزه اطراف تهران | سفر دو روزه | سفر دو روزه به شمال | تلویزیون ایران فردا | تلویزیون اندیشه | هوای پاییز مهدی احمدوند | هوای پاییزی | هوای پاییز | هوای پاییزی دلم | هوای پاییز 93