رابطه ام با طاهر هم گاهی تحت تاثیر همین دغدغه های کاری قرار میگیره وخیلی وقتا کلافه ام.هرچند مدیرمون قول آوردن یه همکار جدید رو داده ولی واقعا نمی دونم چی کار کنم.
این شب ها به عزاداری می گذره و من از لحاظ روحی خیلی احساس خلا می کنم ودلم برای روزایی که با دلم عزاداری می کردم واز خودم راضی بودم تنگ شده.
سر یه قضیه مالی تو محل کارم چند روزی قلبم به شدت درد می کرد که دیروز رفتم دکتربعد ویزیت ونوار قلبی یه کم خیالم راحت شد.
دلم می خواد برای خودم بیشتر فرصت بذارم.چند بسته قرص کلسیم وویتامین هم گرفتم که از امروز می خورم.
باید برای بهبود روابطم با همسری تلاش کنم ودلم میخواد اون این بار پیش قدم بشه واوضاع رو سرو سامون بده.
نی نی آبجی به دنیا اومد واسمش رو گلسا گذاشتن خیلی نازه دلم خیلی می خوادش.
ایشاله قسمت من وهرکی که دلش می خواد بشه البته من چند وقتیه دارم بهش فکر می کنم ولی طاهر اصلا موافق نیست نمی دونم چی کار کنم راضی بشه.
باید خیلی دقیق وعمیق فکر کنم که مزایا ومعایب کار نکردنم چیه
گاهی با خودم فکر می کنم این جوری برام بهتره باشگاه میرم یه کلاس کوتاه بافتنی وکار کردن با چرخ خیاطیم روبرم.بیشتر به مامانم اینا سربزنم وبه خونه مون بیشتر برسم.
غذاها ودسرهایی که دوست دارم رو درست کنم ومهمونی بیشتر بگیرم.
بعد از اون طرف فکر می کنم این جوری از جامعه دور میشم واین کارا تا یه مدت کوتاه شادم می کنه ودوباره پشیمون میشم وراه برگشت ندارم .
خیلی پراکنده و آشفته نوشتم این چیزا واقعا تو ذهنم بود...
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان