خرید بک لینک
سفردوست داشتنی ما اینجوری شروع شد.

پنج شنبه از سرکار که رفتم خونه با سمیه نیم ساعتی حرف زدیم که چه چیزایی لازم داریم وچون بابای سمیه اونجا خونه داره بعضی از وسایلارو گفت نیاز نیست بردارم.ساعت9همسری رفت دنبالشون تابیان خونه ما واز اینجا راه بیفتیم.یه سری وسایل هم که نیاز به خرید بود رو لیست کردیم که موقع اومدن به خونه بخرن.تواین فاصله من هم دوش گرفتم ویه کم لباس ووسایلی که لازم بود رو جمع وجورکردم.یه کم عدسی فوری پختم تا آخرشب بخوریم وتوراه گرسنمون نشه.ساعت11/5اومدن وبا چای وشکلات وعدسی پذیراییشون کردم ساعت12/5راه افتادیم.

از همون اول سفر کلی گفتیم وخندیدیم.چای خوردیم وهله هوله هایی که آورده بودیم سرگرم شدیم.یه جا هم نگه داشتیم آسمون پرستاره ای که شاید خیلی وقت بود ندیده بودیم وتماشا کردیم وچندتاعکس انداختیم.

نزدیکای اذان رسیدیم به خونشون که چون خالی بود سرد بود آقایون فوری دس به کار شدن وچراغ ها رو روشن کردن ورختخوابا پهن شد وخوابیدیم.صبح ساعت 10بیدار شدیم وصبحونه رو حاضر کردیم با گردوهایی که تابستون سمیه اینا چیده بودن اونجابود خوردیم.اشتهامون حسابی باز شده بود.بعد هم حاضرشدیم یه فلاکس(فلاسک)؟؟؟؟چای وومیوه رم برداشتیم رفتیم پی گشت وگذار توروستاشون.چه صحنه های قشنگی درختای زرد ونارنجی وقرمز وجاده هایی که از این درختا پربود وصحنه رو رویایی کرده بود کلی عکس گرفتیم وآواز خوندیم.یه بوته تمشک هم پیدا کردیم که با تعجب دیدیم چند تا تمشک داره وسمیه می گفت خدا اینارو بر تو نگه داشته چون تو فصلش اونجا پر بود از تمشک وخدا هم دل مارو نسوزوند.

نزدیکای غروب یه سر به مادربرزگ سمیه زدیم که با نون محلی وگردو وشیره انگور وچای گرم با روی باز ازمون پذیرایی کرد وچقدر چسبید واقعا مهربونیش تو اون خونه کوچیک روستایی به یاد موندنی شد .

هوا که تاریک شد اومدم سمت خونه مون تو بالکن قشنگی که رو به رودخونه بود نشستیم وهمسری وامیدجوجه هاروآماده کردن وخوردیم وکلی جوک وچیزای خنده دارتعریف کردیم وخندیدیم.

شب هم برنج فردا ظهر رو بارگذاشتیم وتو اتاق دور اجاق تا دیر وقت بیدار بودیم.

صبح ساعت8/5بیدار شدیم وطاهرم یه املت خوشمزه درستید وبعد صبحونه من بر ناهار کباب تابه ای پختم وسمیه خونه رو مرتب کرد وطاهر وامید هم وسایل هارو جمع وجور کردن وراه افتادیم به سمت قلعه حسن صباح جالب بود ولی خیلی تخریب شده بود همه جاش پر داربست بود وداشتن مرمتش می کردن.کلی مسخره بازی درآوردیم ومدلای مختلف عکس انداختیم.

خیلی وقت بود کوهنوردی نکرده بودم وواقعا بهم فشار اومد یه جاهایی طاره هلم میداد ومی برد.چند تاتئریست هم از روسیه وبلژیک وآلمان دیدیم که امید که زبانش خوب بود باهاشون یه کم صحبت کرد.

یه دوساعتی اونجا بودیم ورفتیم به طرف دریاجه اوان خیلی خوشگل بود نزدیک دریاچه چادر زدیم وآتیش درست کردیم وناهار خوردیم وچای رو کنار دریاچه خوردیم آفتاب داشت غروب می کرد صحنه های قشنگی بود وکنار هم عکسایی که تا همیشه یادگار این لحظه هاس گرفتیم واز دیدنشون لذت بردیم.بعد هم به طرف دیارمون راه افتادیم وتو ماشین شعرهایی که حفظ بودیم با همیریامون دو به دو خوندیم تارسیدیم خونه ما.

یه شام فوری درست کردم تا آقایون ماشین رو تمیز کردن واومدن .شام رو خوردیم وطاهرم سمیه وامید رو رسوند خونشون ساعت12/5اومد وخوابیدیم.موقع خواب از همسری تشکر کردم و گفتم سفر خیلی خوبی بود وخوابیدیم.

این هم سفر دوروزه ما که واقعا بدون هیچ بگو ومگو واوقات تلخی همه اش خوش گذشت وعالی بود.

به امید روزای خوب وشیرین برای همه...

برچسب: سفر دو روزه اطراف تهران,سفر دو روزه,سفر دو روزه به شمال, نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: دوشنبه 24 آبان 1395 ساعت: 18:25

صفحه بندی