خرید بک لینک
روزهای ماه رمضون هم داره یکی یکی میگذره

هفته پیش خونه خواهرشوهری افطار دعوت شدیم ازوقتی دورتر شدن اولین باربود مهمونشون بودیم مهمونی نسبتا رسمی تر برگزارشد وخوش گذشت

یه روز هم افطاریمون رو جمع کردیم وبا یکی از دوستای همسری وخانواده اش که برای اولین باربودمیدیدمشون رفتیم پارک یه دخترناز به اسم حلما داشتن وخیلی خانواده خوب وخونگرمی بودن با اینکه اولین باربود همو میدیدیم کلی گپ زدیم وخوش گذروندیم وبعدش هم رفتیم بستنی خوردیم واومدیم خونه.

تعطیلات رو هم قراربود با دوستم سمیه وهمسریش بریم شاه عبدالعظیم که کنسل شد چون پدرشوهرش اینا نذری دلشتن به جاش فرداش دعوتشون کردم بیان خونه مون

اون شب هم با پسرعمو همسری ونامزدش رفتیم فرحزاد وپل طبیعت

ماه بعد عروسیشونه ومنو یاد دوران نامزدیمون انداختن

برای شام جوجه کباب درست کردم وخیلی به خودم سخت نگرفتم

شب خوبی بود وچون خیلی وقت بود همدیکه روندیده بودیم کلی حرف زدیم سمیه بارداره وهفت ماهشه

تپل شده وچون فبلا خیلی لاغربود بهش میادتپلی وبامزه شده.

بعدازشام هم همه اش عکس وویدیوهای نی نی نگاه می کردیم ومی خندیدیم وازقصدمی گفتن به همسری نشون میدادن که مثلا دلش بچه بخواد.

بعدهم فیلام عاشقانه رو نگاه کردیم ورفتن.

دوباره همه رفتن مسافرت مادرشوهراینا وبرادرشوهراینا رفتن تبریز

خواهرشوهری هم رفته شمال وما باز موندیم تنهای تنها...

این چندروز هم اینطوری گذشت.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 1:54

صفحه بندی