بااینکه می خواستم بیام سرکار ولی از این مهمونی خیلی خوشحال شدم
صبح ساعت 7 بیدار شدم ومرغ وبرنجم رو پختم وسالاد رو هم درست کردم افتاده بودم رودور تند واقعا خودم هم تعجب کردم توی یک ساعت همه کارهام ردیف شد ورفتم سرکار
از دفتر ساعت 12 خونه ومامان وخواهرها ساعت 1رسیدن خونمون یه پذیرایی کوچولو کردم وناهار خوردیم وکلی حرف زدیم وچای خوردیم.خواهرم چون برای دخترش نشده بود که تولد بگیره قرارشد بریم یه کیک کوچیک بگیریم ودورهمی خوش بگذرونیم من ومهسا وبهاره رفتیم کیک گرفتیم اومدیم آهنگ گذاشتیم وهمگی رقصیدیم وکلی مسخره بازی درآوردیم وخندیدیم وکیک وشربت ومیوه خوردیم
یکی از خواهریاومامان ساعت7.5رفتن ویکی از خواهرام موند که همسریش بیاد با هم برن.
بعد از رفتن اونا ما هم خونه مرتب کردیم وشام درست کردم وآبجی هم سالادرو حاضر کرد وتا اومدن همسرامون کلی حرف زدیم.روز وشب خیلی خوبی گذشت.
جمعه31 شهریور تولد طاهر جون بود ومن هدیه ام رو پنج شنبه شب بهش دادم وقرار شد فردا هم با هم شام بریم بیرون
9 شب پسرعمو طاهر زنگ زد وگفت بیایید بریم کندوان ما هم گفتیم باشه.
ساعت 10راه افتادیم ووقتی رسیدیم کندوان خیلی سردبود تویکی از سفره خونه ها نشستیم وچای وقلیون وهله هوله خوردیم یه دو ساعتی اونجا بودیم وبرگشتیم ساعت 4رسیدیم خونه وخسته تا فردا ساعت 12 خوابیدیم .ساعت 12 یه صبخونه مفصل خوردیم ودوباره تولد همسری رو تبریک گفتم وکنارهم تی وی دیدیم.
ساعت7با ماشین پدرشوهری رفتیم دور زدیم وشام رو توی یه رستوران تو گوهردشت خوردیم یه عکس هم انداختم که یادگاری از تولدهمسری بمونه.ابعد ازشام هم برای شب نشینی رفتیم خونه خواهرشوهراینا که چندوقتیه حالش خوب نیست به خاطر کیست هایی که داره قراره عملش کنن ولی چون سنش کمه همنوز دکترا تردید دارن ومیگن با دارو فعلا کنترلش کنیم.
اونجا هم با دوقلوها مشغول بودیم ساعت 11 اومدیم خونه مون واین هفته هم با این اتفاقات گذشت.
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان