خرید بک لینک
ازآخرین باری که ننوشتم روزهای زیادی گذشته وحافظه ام تا جایی که یاری کنه اتفاقات رو می نویسم

از تعطیلات محرم که با مادر وخواهر گذشت بدون همسر.

من خونه مامان اینا موندم وباهم می رفتیم عزاداری وتماشا دسته ها ی عزاداری ومی اومدیم تاغروب عاشورا که همسری اومد دنبالم وباهم برگشتیم خونه برعکس دفعه های قبل خیلی دلم انگاربرای همسری تنگ نشده بود شاید چون موقع رفتن یه کم ازش دلخوربودم وباز هم اون هیچ تلاشی نکرده بود که از دلم دربیاره البته به مدل خودش یه بستنی مهمونم کرد وشب شام غریبان رو باه مگذروندیم وچقدرمراسمشون خوب بود وگریه کردم وسبک شدم ویه خانومی بهمون حلوا تعارف کرد توی دلم یه نیتی کردم که اگه بشه تاسال بعد من هم توشام غریبان امام حسین حلوا میدم خدایا اگر به صلاحه خودت ردیفش کن.

یه شب هم مهمون داشتیم یه مهمون جدید همون دوست همسرکه ماه رمضون یه بارباهم رفته بودیم بیرون که یه دختربه اسم حلما داشتن مهمونمونشدن یعنی درواقع همسردعوتشون کرد.

پنج شنبه هفته پیش بود که ظهر ازدفتر رفتم خونه وبساط شام رو حاضرکردم ولی هنوزحالم درست وحسابی خوب نبود ونمیدونم چرافکرم مشغول بود انقدر خراب کاری کردم پیاز سوزندم وخونه بوی گند گرفت دارچین رو ریختم زمین وکلا نامنظم کارکردم ولی بالاخره ساعت 7با یه قیمه خوشمزه ومرغ وبرنج زعفرونی وسالادوژله وماست وخیار مخصوص(که توش گردو وکشمش وپودرگل محمدی ونعناع خشک ویه کم آویشن میریزم)کارم تمومشد ومهمونم ساعت 8/5اومد وهمسرامون هم یه ساعت بعدش تااومدنشون کلی حرف زدیم وبهارجون خاندان شوهر روشست وگذاشت کنا آخه توی یه ساختمون زندگی می کنن وماجراهاشون با هم زیاده.

آقایون هم اومدن و شام روخوردیم وهی تعریف کردم که چقدرخوشمزهاست ومنم ذوق میکردم البته توی دلم.

بعد شام هم چای وشیرینی ومیوه ومعجون زدیم وواقعا خوش گذشت کلی حرف زدیم وخندیدیم با اداهایی که دخترکوچولوشون درمیاورد.خیلی خوبن ها فقط از یه نظر توی رفت وآمد باهاشون دوست ندارم زیاده روی کنم این دوتا بااینکه هردوشون دوسال از من وهمسرکوچیکترن ولی به سبک قدیم زندگی می کنن بااینکه همسرش از لحاظ تیپ به روز وقشنگه یه کم افکار مردسالاری توی زندگیشون هست که من زیاد نمی پسندم وگاهی نگران تاثیرش روی طاهر میشم ولی درکل میشه باهاشون خوش گذروند.

چهارشنبه ای هم که گذشت یه روز خوب برای خودم بود با دوستم سمیه هماهنگ کردم وظهررفتم خونشون به همسر هم گفتم هرجورراحته اگه میخواد عصربرگردم خونه اگه نه که بمونم که همسر گفت بمون من هم میام وخیلی خوشحال شدم.

برای پسرش یه دست لباس خوشگل خریدم ورفتم خونشون ناهارروباهم خوردیم با گل پسرش امیرعباس مشغول بودیم وخیلی هم حرف زدیم ازهردری که فکرش روبکنیدواقعا به این خلوت دوستانه نیاز داشتم غروب هم سمیه یه ساعتی خوابید چون شب قبلش پسرش نذاشته بود بخوابه.

منم با دل وجون با پسرش مشغول بودم ولالایی خوندم وکیف کردم وراستش دلم خواست منم یه نی نی اینجوری داشتم.بعد از بیدارشدن سمیه شام رو حاضر کردیم وهمسرها هم اومدن ویه شب نشینی خوب روکنارهم گذروندیم وآخرشب اومدیم خونه مون. تاجمعه صبح که همسری باید برای انجام یه سرس کارمی رفت شرکتشون ومن هم ازفرصت استفاده کردم ورفتم خونه مامان وبابا دلم براشون واقعا تنگ شده بود خواهرها هم اومدن وداداش علی هم خونه بود با هم برای ناهار یه فلافل خوشمزه درست کردیم وخوردیم یه دورهمی واقعا خانوادگی با بودن بابا ومامان وخوهرها وخواهرزاده ها وداداشی واقعا یه جمعه پرخاطره شد.

یه اتفاق باحال هم که مامان یه نوارقدیمی برای حدود 12سال پیش رو پیداکرده بود که همه مون توش صداهامون روضبط کرده بودیم اون موقع دوتا خواهرهانامزد بودن ومن وداداش محصل کلی حرف زده بودیم ومامان هم چندتا شعر قدیمی خونده بود یه کم دلمون گرفت ولی هیچ کدوممون نمی خواستیم این جمع رو باناراحتی بگذرونیم.من اونموقع 13ساله بودم والان خواهرزاده ام 10سالشه وعمری که گذشته وهیچ وقت برنمی گرده.

بعد از ناهار مامان رفت خونه یکی از اقوام مراسم روضه داشتن وماهم همگی خونه روحسابی تمیز کردیم وجاروبرقی وگردگیری کردیم به یاد روزایی که هر سه مون خونه بودیم وتقسیم کار می کردیم خیلی زود همه کارها تموم شد.

غروب هم بابا خواهرزاده هام روبرد پارک و من وخواهر ها هم یه ساعت بعد رفتیم پیششون هوا خنک بود وزود برگشتیم .موقع اومدن هم رفتیم یه مغازه یه کم وسیله خریدیم گل سر وشال وکلاه برای کوچولوها وجوراب وساپورت این جورچیزا واومدیم خونه.

مامان شام رو حاضر کرد وماهم سالاد رو رودرست کردیم وبعداز اومدن آقایون ما شام وخداحافظی.

این چند وقت هم اینجوری گذشت ویه شب هم شام خونه مادرشوهری اینا رفتم.

برنامه این هفته یا هفته بعد هم دعوت از خانواده هامونه برای شام البته جدا گونه.

یه روز هم باید وقت بذارم ترشی درست کنم وچاشنی زمستونیمون تکمیل بشه.

پی نوشت1:گیتا جون لطفا یه بار دیگه آدرست رو برام بذار حواسم نبود پاک شد مرسی عزیزم..

پی نوشت2:می خواستم آدرسم رو تغییربدم ولی نه وقتش رو دارم نه دوست دارم به همون دلیلی که گفتم ولی فقط امیدوارم که همکار نخونه نوشته هام رو.

پی نوشت3:خداجون خودت حواست به ما باشه اگه حتی ما حواسمون ازت پرت میشه تو خیلی خوبی.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 6:23

صفحه بندی