خرید بک لینک
دو روزتعطیلی خوب گذشت ازجهارشنبه بگم که ظهر که ازدفتر اومدم خونه یه یک ساعتی با سمیه دوست جونم اتلفنی حرف زدیم کلی غرزد ومن صبورانه شنیدم و البته بعضی جاها همراهیش کردم همین تلفن بازی باعث شد از برنامه ای که برای امروزم داشتم عقب بیفتم می خواستم برم مغازه ووسایل ترشی بخرم که دیرشد وموکولش کردم به یه روز دیگه.

خونه رو یه کم مرتب کردم وبرای شام هم قرمه سبزی داشتیم.همسر اومد وچون کمبود خواب داشت خوابید ومنم تی وی تماشاکردم ویه کم وبگردی تا12 شب که خوابیدم.

صبح ساعت9/5بیدارشدیم ویه صبحونه خوشمزه خوردیم وگوشی همسر زنگ خورد ودوستش کارش داشت وهمسر رفت بیرون.منم خونه رومرتب کردم وقرارشد برم خونه مامان اینا ودلم براشون تنگ شده بود همسربرام آژانس گرفت ورفتم .با مامان وبابا کلی حرف زدیم وکنار هم ناهارخوردیم وبعدازظهر هم خواهری اومد وباهم رفتیم بیرون یه کم خرید کردیم برای دخترگلیش چندتا لباس خوشگل خرید ومنم یه شال ویه بلوز مشکی خریدم که فردا می خواستم برم خونه خواهرشوهر که مراسم روضه داشت.

همسرهم تماس گرفت که داره کارای برقی راه پله رو که خیلی وقت بود نیمه کاره مونده بود رو انجام میده وقرارشد من بمونم که فردا بیاد دنبالم.

شام خوردیم وخواهراینا رفتن وما هم خوابیدیم وصبح بعد ازصبحونه همسر اومد دنبالم ورفتیم خونه حاضرشدم ورفتم خونه خواهرشوهر.مراسم خیلی خوب بود کلی گریه کردم ودلم سبک شد.

تنهاچیزی که تومراسم اذیتم کرداین بود که هی همه میگفتن ایشاله سال بعد با بچه هاتون فکرکنم اینا پیش خودشون میگن حتما مشکل دارن وبچه دارنمیشن ونمی دونن که ما اقدامی نکردیم که ببینیم میشه یا نه نمی دونم بگم دلخورم یا نه ولی من ترجیح میدم به سبک زندگی هرکس احترام بذارم دلخوریم رو به همسر هم گفتم که میگه بی خیال مردم همیشه حرف برای گفتن دارن.

خلاصه مراسم تموم شد وهرکسی رفت خونه خودش منم اومدم خونه ویه شام مختصر خوردیم چون خوردنی هایی که خواهرشوهرداده بود روخوردیم زیاد اشتها نداشتیم.

شنبه ظهر هم که ازدفتررفتم تصمیم گرفتم کارترشی رو امروز یه سره کنم خرید کردم ورفتم خونه واول خونه تمیزکردم وجاروبرقی وگردگیری کردم وبعد باخیال راحت شروع کردم ترشی درست کردن.همسری هم اومد وشام درست کرد تا من کارم تموم شد واقعا خسته شدم ولی می ارزید الان یه عالم ترشی خوشمزه دارم که تا10روزدیگه آماده خوردن میشه.ناگفته نماند که شام فست فودی همسر هم خیلی چسبید واقعا توانایی شام درست کردن نداشتم بعد هم دوش گرفتم وخوابیدیم.

این هم از این چندروز....

برچسب: روزمرگی, نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 3:20

صفحه بندی