هفته پیش یه روز که ازدفتراومدم بساط شام رو می خواستم حاضرکنم که همسر گفت نمیخواد همون دوستش که چندوقت پیش مهمونمون بودن حسین وبهاره ودخترشون حلماگفتن که بیاییدبریم بیرون.
ماهم حاضرشدیم وباماشین اومدن دنبالمون ویه ساعتی دوردورکردیم وبرای شام رفتیم رستورانی که من وهمسری اکثرموقع هامیریم اونجا.
حالادیگه باهم خیلی بیشترصمیمی شدیم وخوش میگذره وقتی باهمیم.شان روخوردیم واومدیم که بریم خونه هامون که ماتعارف کردیم بریم خونه ما اوناهم اومدن وچای ومیوه خوردیم وتی وی تماشاکردیم ومن وبهاره هم عکسای عروسی من رونگاه کردیم.ساعت12رفتن ویه شب خوب تموم شد.
دوسه شب بعدهم دعوت مون کردن خونشون یه شام خودمونی ودوستانه کنارهم بودیم وازهردری حرف زدیم وگذررمان رونفهمیدیم ساعت1ونیم بودکه اومدیم خونه.
یه شب هم مادرشوهراینا وجاری وخواهرشوهرایناروشام دعوت کردم وزیاد به خودم سخت نگرفتم یه غذادرستیدم وبا بچه های خواهرشوهروجاری سرگرم شدیم وکلی خندیدیم.
یه جمعه هم رفتیم خونه خواهراینا بابا ایناهم اونجابودن دیدارکوتاهی بودولی دلنشین .
دیشب شوهرخواهرپیام دادکه میاییدبریم قم وجمکران ماهم که پایه سریع حاضرشدیم وساعت 8راه افتادیم اول رفتیم زیارت حضرت معصومه همونجا هم گفتم یاحضرت معصومه اگر خواسته من به صلاحه خودت وساطت کن ودیگه اصراری ندارم وبعدهم شام خوردیم ورفتیم سمت جمکران .اونجا هم نمازامام زمان روخوندیم یه نیم ساعتی توحباط مسجدنشستیم به سمت خونه راه افتادیم.ساعت4صبح رسیدیم خونه وبااینکه صبح به سختی بیدارشدم برای سرکاررفتن ولی می ارزیدوواقعانیازداشتم به یه شارژمعنوی ایشاله هرکی آرزوی هرزیارتی روداره قسمتش بشه.دوسال ویش این موقع توحرم امام رضابودم والان واقعا دلم هواش رو کرد.
این هم از گذرروزای پاییزی که نبودم.
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان