خرید بک لینک
تعطیلات خودرا چگونه گذراندید؟

روز سه شنبه همسر گفت که پنج شنبه رو چون نیمه وقت میرم دفتر رو مرخصی بگیرم شاید رفتیم یه وری اگر هم نشد کنار هم استراحت کنیم این هم بگم که سفر مشهد کنسل شد مثل اینکه امسال قسمتمون نبوده که بریم.

این شد که سه شنبه بعد از ظهر که اومدم خونه با کلی خیال که سه روز باحال رو کنار هم می کذرونیم یه شام خوشمزه درست کردم ومنتظر همسر شدم همسر دیر اومد وقبلش هم یه ماجراهایی پیش اومده بود که نوشتنش طولانیه خلاصه اش این بود که شوهر خواهر می خواست با همسر دوتایی برن قم یا شاه عبدالعظیم که من هم به خاطر شب بودن وهم به خاطر اینکه اون به همسرپیشنهاد داد که دونفری برن اصلا راضی نبودم که چرا ما اون هم نوی تعطیلات توی خونه بمونیم این دونفر برن زیارت واین شد شروع یه بحث.من گفتم من نمیام اونجا بشینم شما برید بیرون و بعد هم اگه می خواهی بری برو من میمونم خونه خودم وهمسر عصبانی که باید بریم واز این جورحرفا من با حالت ناراحت وکاملا ناراضی رفتم خونه خواهر اون جا هم گوشی رو به خواهر دادم که من نمی خوام این برنامه عملی بشه با حالت ناراحت نشستیم والبته که قبل از اومدن حرف های بدی به هم زدیم وواقعا از قیافه هامون معلوم بود که حالمون خوب نیست.شوهر خواهر تاشام بخوره ویه کم نشستیم ساعت 12شد ومن واقعا نمی خواستم اونجور که اون می خواد بشه تا شوهرخواهر به همسر گفت اگه خوابت میاد بخوایم.همسر هم که هم از دست من ناراحت بود هم از طرز گفتن شوهر خواهر ناراحت شده بود بلند شد که بیاییم خونه.منم با اینکه می دونستم بریم خونه هم داستان تموم نمیشه ولی به این راضی تر بودم ویه کم هم خوشحال بودم که به هدفشون نرسیده بودن.

اومدیم خونه که توی سکوت مطلق خوابیدیم وفردا صبحش بیدارشدم وهمسر هم برای فرارازروبرو شدن با من بود یا حوصله نداشتن واسه ادامه بحث تا ساعت 1خوابید وبعد هم بیدارشد وبی حرف یه ناهار خوردیم وساعت 5 رفت بیرون کاری داشت انجام بده.بهش چندبار پیام دادم وجواب ندا که می خواستم برم خونه دوستم که گفت نه مثلا می خواست دیشب رو تلافی کنه والا اصلا عادت ندارخ رفت وامد من رو محدود کنه یا کاری بخوام که معقول باشه بخوا نه بگه منم بی خیال شدم ولی خیلی غصه خوردم از حرصم شام هم درست نکردم وبعد ازاینکه اومد خونه یه کم باهم حرف زدیم البته نه با خوبی بیشتر بحث کردیم ومیگه کارای من به خودم مربوطه وکارای تو به خودت ویه کم حرفای دیگه که اصلا قبول نمی کرد مقصره ومن رو مقصرمی دونست.وآخر هم گفت فقط ساکت باش.منم رفتم خوابیدم وصبح ساعت9 با حال بد بیدار شدم وبه خیال خودم رفتم برای قهر اصلا جراتش رو نداشتم ولی واقعا از حرفش ناراحت بودم ونمی خواستم فکرکنه من حاضرم هر حرفی روبشنوم وبه هرقیمتی باهاش زندگی کنم.شناسنامه وکارت ملی وطلاهام رو یه دست لباس برداشتم وگفتم می خوام برم خونه مامانم اینا اون هم به خیال اینکه چون دیشب گفته کارای تو هم به من مربوط نیست دارم به این حرفش عمل می کنم وسرخود میرم خونه مامانم واصلا به مغزش هم خطور نمی کرد که شاید دارم قهر میکنم به خاطر همین هیچی نگفت وتازه رفت نون گرفت ونیمرو درست کرد وبهم گفت صبحونه بخورم وبرام آژانس هم گرفت.رفتم خونه مامان اینا وچون تازه کارای کابینت آشپز خونه شون تموم شده بود خونه یلی شلوغ بود وبا خواهر بزرگه کلی خونه تروتمیز کردیم والبته یه کم درباره بحث مون گفتم البته سربسته وخلاصه ولی توی ذهن خودم مثلا داشتم آماده شون می کردم که بگم شاید برنگردم خونه خودمون.حتی تصورش هم برام زجرآور بود ووقتی خودم رو تو موقعیت برگشت به خونه پدری میدیدم بغض می کردم.

خلاصه تاشب هیچ خبری از همسرنشد وبه خیال اون که من شب منتظربودم شام بیاد خونه مامان اینا بهم پیام داده که اگه مایلی فردا ظهر میام دنبالت بریم بیرون خرید کنیم وصحبت کنیم ویه دوری بزنیم.

منم بدون هیچ حرفی گفتم باشه شاید مسخره ترین قهر دنیا رو داشتم حتی منتظر نشدم منتم رو بکشه یا حتی بهش نگفتم من برای قهر اومدم وتوچرا هیچ عکس العملی نشون نمیدی.گفتم باشه وشب بخیرگفت وخوابیدم.

صبح که بیدارشدم خودم رو جاروبرقی کشیدن وگردگیری وحرف زدن با مامان مشغول کردم وتاظهر شد خبری از طاهر نشد ساعت 3خاله ومامان بزرگ وبابابزرگ اومدن وتا5دورهم نشستیم ساعت5/5طاهرزنگ زد وگفت که عموش اینا شام دعوتمون کردم چی کارکنیم دوست داری بریم.گفتم فرقی نمی کنه اگه دوست داری بریم.

خیلی عادی ومعمولی صحبت می کرد وانگارنه انگارکه من ناراحتم ازدستش.

خلاصه که ساعت 6ونیم اومد دنبالم ورفتیم بیرون یه کم خرید کرد برام به نظرم اینجوری می خواست مثلا دل من رو به دست بیاره یه پالتو ویه بافت که چند وقت پیش دیده بودم ودلم می خواست رو برام خرید پالتوم رو همون جا عین ندیدی بدیدا پوشیدم.توراه یه کم حرف زدیم ومن هی می گفتم کیفم سنگینه میگه برای چی میگم لباس برداشتم میگه مگه می دونستی یه شب می خواهی بمونی میگم من برداشته بودم بیشتر ازاینا بمونم.با تعجب میگه من فکرکردم توبه خاطر اون حرفی که من گفتم هرجامیری به من ربطی نداره رفتی خونه مامانت.زیاد صحبت نکردیم ولی هنوز هم ازش ناراحت بودم واز یه طرف هم نمی خواستم خانواده اش چیزی بفهمن آخه شب قبلش هم خواهرش دعوت مون کرده بود وطاهر الکی گفته بود خونه پدرزنم دعوتیم.اگرهم امشب نمی رفتیم شک می کردن.هم خوشحال بودم که قضیه داره تموم میشه هم ناراحت بودم که نتونستم حتی یه روز هم طاقت بیارم ومنتظربمونم عواقب حرفش رو به چشم ببینه وپشیمون بشه.نمی دونم این خوبه یابد.خلاصه که رفتیم مهمونی وخوش هم گذشت.آخرشب هم اومدیم خونه وطاهر خیلی خوشحال بغلم کرد راستش من هم دیگه مقاومت نکردم.البته شبش خیلی با هم حرف زدیم البته حرفامون به نظر من زیادنتیجه نداشت وخیلی طولانی بود.این بحث هم این جوری تموم شد.خودم هم می دونم که قهررفتنم واقعا اشتباه بود خوبیش این بود که طاهر نفهمید که مدارکم روبردم وبه قصدقهر رفتم.

الان اوضاع خوبه وآرامش برقراره من خیلی زود ناامید میشم وفکرمی کنم همه چی تموم شده این هم ازنقطه ضعف های منه والبته خیلی زود هم بی خیال .اما یه چیزایی ته ذهن آدم موندگاره وپاک نمیشه ولی باید فراموش کنیم که بتونیم ادامه بدیم حرفام رو به حساب ناراحتی زیاد نذارید الان خوبم خداروشکر این نوشته صرفا جهت درددل وتخلیه روحی بود مرسی که خوندید.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی