خرید بک لینک
ازچهارشنبه بگم که بعدازظهرش رو خونه بودم ومیخ واستم برای شام کوفته ودلمه درست کنم وچون تنهایی مزه نمیداد به همسر پیشنهاد دادم به دوست جونام حسین وبهاره بگیم بیان پیشمون .خودم زنگ زدم به بهاره گفتم زودتربیاد که بیشتر باهم باشیم ساعت حدودای 4اومد وکلی باهم حرفی زدیم ودرهمین حین هم شام پختم کوفته درست کردم وچندنوع دلمه دلمه برگ مو وبادمجون وفلفل دلمه ای وگوجه یه غذای رنگارنگ که خودم خیلی دوست دارم البته دیر به دیردرست می کنم.بهاره هم هی میگفت به من هم یادبده من اصلا بلدنیستم ومنم مثل برنامه های آشپزی مثلا آموزش هم میدادم گل دخترش هم یه کم بازی کرد وبعد هم خوابید همسرامون هم ساعت 9اومدن یه چایی آوردم وبعد هم دورهم شام خوردیم خیلی خوششون اومد والبته اینجوری می گفتن نمیدونم واقعا دوست داشتن یانه.خلاصه بعد شام هم چای آوردم وبرنامه دورهمی شروع شد همین جوری گرم دورهمی ومیوه خوردن بودیم که یهو خونه لرزید همه با هم گفتیم 1 وپابرهنه از خونه زدیم بیرون وبهاره ازترس گریه کرد وبیشترنگران خواهرشوهرش بود که به خاطریه تصادف چندساله تو تخت خوابه ومشکل نخاعی داره ونمی تونه حرکت کنه وشوهرش سریع رفت به خونشون سرزد وبرگشت پیش ما ما هم همون طوری توی کوچه بودیم ویه سررفتیم بالا ولباس هامون روآوردیم ودراروقفل زدیم ورفتیم پیش خانواده هامون.پشت سرهم به مامان وبابا وخواهرا وبرادرم زنگ میزدم که اوا آنتن نداد ولی بعد با همه شون صحبت کردم وخداروشکر زلزله خسارتی نداشت وفقط همه اززلزله بعدش وحشت زده بودن ونمی رفتن خونه.ماهم یه دوساعتی رو توماشین پدرشوهر وبرادرشوهراینا بودیم جداازاسترس زلزله اون موقع شب دورهم بودیم وسعی میکردیم حرفای خنده داربزنیم .ن به هرکسی که فکرش رو می کردم زنگ زدم وپیام دادم.

بعدازدوساعت قرارشد بریم به خونه هامون یه سر بزنیم وبعد بازبیاییم دورهم باشیم .من وطاهرهم رفتیم خونه یه لباس گرمترپوشیدیم ویه ساعتی توی خیابون پیاده روی کردیم که پسرعمو طاهر گفت همه میریم مغازه خالی بابایش که پله نداره ونزدیک کوچه است واگه احیانا اتفاقی بیفته سریع میشه بیاییم بیرون.هرکسی چندتاپتو وبالشت آورد ودوساعتی هم اونجابودیم که عموطاهرگفت بیایید بریم تو خونه.خ.نه اونا ویلاییه همه هم خسته بودن وقبول کردیم ورخت خواب پهن کردن هرچند کوتاه خوابیدیم.اکثرخانواده ها توی پارک هاچادرزده بودن یا توماشین هاشون بودن.

صبح طاهروبرادرشوهر(مهدی)رفتن سرکار ولی من نرفتم باجاری(مرضیه)رفتم خونشون که هردومون تنهانباشیم انگارکنرهمکه بودیم کمترفکردیشب رو می کردیم .خلاصه طاهرهم ساعت4ازسرکاراومد وناهارخوردیم واومدیم خونه البته برای شام وشب یلدا مادرشوهری دعوتمون کرد.اومدیم خونه وطاهریه ساعتی روخوابید وبعد هم حاضرشدیم رفتیم خونه پدرشوهراینا شام خوردیم ودورهم شب یلدای خوبی روداشتیم وبعد شام هم خواهرشوهرو فسقلی هاش هم اومدن وبابچه های برادرشوهر اکیپ شون تکمیل شد وکلی شلوغ کردن.بعدشام هم با آجیل ولبو ومیوه شب یلدامون روسرکردیم وآخرشب مادرشوهرزگفت همه تون بمونید رخت خوابهارو پهن کردیم وتا2بیداربودیم وحرف میزدیم وهنوز هم یه کم استرس داشتیم و هم تو همه حال با مامان وبابام درتماس بودم.

به خاطرخستگی تاساعت11ونیم خوابیدیم وبرادرشوهر رفت وسایل صبحونه خرید ویه نیمرو مادرشوهرپزخوردیم ومی خواستیم بریم خونه هامون که مهدی پیشنهاد داد هواکه خوبه این دوروزهم همه مون کلافه بودیم بساط ناهارروجمع کنید بریم برغان.وسایل جوجه کباب رو حاضرکردیم ازاونجایی که طاهر زیاد باجوجه میونه نداره یه کم هم جیگرخرید وزدیم بیرون.چندساعتی روبیرون بودیم وناهاروچای اتیشی وطبیعت حالمون رو خوب کرد بعد که برگشتیم باماشین پدرشوهری رفتیم بیرون برای طاهر ومن کفش خریدیم وآجیل شب یلدایی خریدیم ورفتیم خونه بابا ومامان من وشام رو کنار اونا خوردیم ویه شب یلدا هم اونجا داشتیم.تا12اونجا بودیم ویه دوساعتی با ماشین دوردورکردیم ورفتیم پای کوه وتادو رسیدیم خونه وصبح رفتیم سرکار.بعدازظهرهردو زود از سرکاربرگشتیم وبه خاطرکمبود خواب یه دوسهساعتی رو خوابدیم وبعد هم رفتیم بیرون چون هنوزماشین پدرشوهردستمون بود از فرصت استفاده کردیم ورفتیم فروشگاه وکلی خرید کردیم وبعد هم برای طاهریه شلوار خریدیم واومدیم خونه شام رو مهمون همسر بودم وبعد هم دوش گرفتیم وخوابیدیم.

این هم ازماجرای این چندروز ما.این زلزله هربدی که داشت یه هشداربود یه هشدار برای اینکه قدرزندگی عادی مون روبدونمو بدونم زندگی قابل پیش بینی نیست وواقعا تو لحظه های سخت میشه فهمید آدما چقدرهم رودوست دارن من اینو ازنگرانی طاهر توی اون لحظه هابرای خودم فهمیدم.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 23:51

صفحه بندی