)خلاصه سریع شام پختم وسالاددرست کردم واومدن وما ماشین دارشدیم.
شام رو خوردیم وواقعا به همه مون مزه داد آش دورهمی وغذای خودمونی بعد هم کلی حرف زدیم از هردری.
قراره اونا یه ماشین صفر ثبت نام کنن وبه خاطر همین ماشین رو فروختن به ما.
بعد شام هم میوه خوردیم وما با ماشین اونارو رسوندیم خونشون وهمسری جایی کارداشت رفتیم انجام داد وبرگشتیم خونه.
دیروز که دوشنبه باشه غروب همسرزنگ زد که آماده شو بریم دکتر(چندروزی بود پهلوی راستم درد می کرد وحتی یه فررفتگی هم احساس میشد که با سمت چپم فرق داشت)ساعت8ونیم بود رفتیم بیرون واول رفتیم فروشگاه خرید کردیم (قراره پنج شنبه خاندان همسر رو شام دعوت کنم
)
بعد هم رفتیم بیمارستان وویزیت شدم وبرای سونوگرافی رفتیم جای دیگه وبعد هم دکتردید وگفت چیزخاصی نیست اگر دردداری باید صبح بیایی متخصص داخلی.
تا12کارمون طول کشید وبعد هم رفتیم یه فست فود یافتیم وشام خوردیم واومدیم خونه.خداروشکر که حالم این روزا بهتره وبا حرفایی که بهم زدین واقعا به فکر رفتم ودیدم خوشحالی خونه وزندگی بیشتر دراختیار منه وباید برای حفظش بیشتر تلاش کنم.
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان