مستاجرمون چندروزی هست که صاحب یه نی نی شدن واز اون روز واقعا ماروکلافه کردن زیادی رفت وآمد وبی ملاحظگیشون تو نظافت راه پله وکوبیدن درها وتادریروقت بلندبلند حرف زدن هاشون جوری که ماصدای همه اکثر حرفشون رو میشنویم.جمعه همسربرای تعمیر آبگرمکن با تعمیرکاررفت طبقه پایین وبهشون تذکرداد ایشاله که مثمرثمرباشه.البته من فقط یه بارخانومه رودیدم واصلا با هم رودررونشدیم ومن واقعا همیشه دلم یه همسایه دوست میخواسته که تابه حال قسمتم نشده.
یه اعتراف هم کنم شاید هم اسمش حسودیه نمی دونم روزی که خانومه مرخص شد وبا نی نی اومدن خونه شون دلم خواست من جای اون بودم.
جمعه صبح همسر منو رسوند خونه مامان اینا چندوقتی بود که دلم میخواست روی متکاهام روتعویض کنم وبراش پارچه خریدم واون هارم بردم که با کمک آبجی ومامان درست کنیم از دست خودم که برنمیاد عمرا.
تا5مشغول بودیم وبعد هم رفتیم خونه مامان بزرگ وبابابزرگ یه سرزدیم وبعد هم خونه خاله که طبقه بالای خونه مامان بزرگ اینا هستن خونه شون کلی تغییر کرده بود یه دست مبل وناهارخوری جدید خریده بود واقعا خونه اش قشنگ شده بود یه ساعتی هم اونجابودیم که دایی کوچیکه می خواست شام بره خونه اون یکی دایی .
من خیلی وقت بود که می خواستم برم خونه این دایی کهجورنمیشد وازفرصت استفاده کردم وبه زنداییم زنگ زدم وبه طاهرهم گفتم که ما هم بریم وازاون طرف هم دایی زنگ زد به خواهرواون هم دعوت کرد وخلاصه یه شام یهویی افتادیم.
ساعت8بود که رفتیم اونجا خونه جدیدشون تاحالا نرفته بودم یه خونه بزرگ سه خوابه قشنگ البته مستاجرن ولی خوش نشینن وحال می کنن همین جوری واززندگیشون لذت میبرن ومن ازشون خوشم میاد.
یه شب خوب رو کنار هم بودیم دایی وهمسر شطرنج بازی کردن وما هم کمک کردیم شام حاضر شد وکلی حرف زدیم وساعت 12اومدیم خونه به جرو بحث کوتاهی که توراه با همسر داشتیم آخرهفته خوبی بود.
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان