خرید بک لینک
از پنج شنبه صبح بگم که خواهری زنگ زد که برم خونشون وناهار رو با هم بخوریم وموهامون رو چون می خواستیم رنگ طبیعی بدون دکلره بذاریم خودمون رنگ کنیم

سریع حاضرشدم ورفتم با خاله ومامان ودوتا خواهریا جمع مون جمع شد اول با هم رفتیم یه کم بازار گردی کردیم ویه کم خرید کردیم وسایل رنگ مو هم خریدیم بعد از ظهر خونه آبجی دیدنی بود آرایشگاهی شده بود نزدیک شب بود که من ویکی از خواهر ها وسایل مون رو جمع کردیم که بریم خونه مامان اینا وشب رو تونجا بمونیم آژانس گرفتیم ورفتیم وقتی رسیدیم خونه شون دیدیم چه اوضاعیه لوله آب طبقه بالا ترکیده بود واز سقف مامان اینا آب می چکید کل فرش ها خیس شده بود تا چند دقیقه شوکه بودیم البه بابا خونه بود وپلیس ومدیر ساختمون قبل ما اومده بودن وصورت جلسه کرده بودن

مامان واقعا عصبانی بود واز زور حرص گردنش گرفت چند لحظه یه قرص خورد وحالش بهتر شد از قالیشویی اومدن وفرش ها رو بردن وقرار شد بعد از خشک شدن سقف برای تعمیرش اقدام کنن

خلاصه به آبجی بزرگه خبر دادیم وبا شوهرش اومدن وهمه مون برگشتیم خونه آبجی شام درست کردیم ونذاشت بریم

همسر هم رفت پیش شوهر خواهر که تنها نباشه سر قضیه ماشینش خیلی ناراحت بود وهمسر رفت که یه کم با هم باشن.

سه خواهرون تو یه اتاق خوابیدیم البته تا 4صبح بیدار بودیم وحرف می زدیم

صبح روز جمعه ساعت 8هم بیدار شدیم بعد از صبحانه رفتیم بیرون وکلی گشتیم ومی خواستیم برای مهسا جون کفش بخریم که هیچ کدوم رو نپسندید ونخریدیم

بعد از ظهر همسری اومد دنبالم ویه سر رفتم خونمون ووسایلی که برای مراسم شب حنابندون دختر دایی می خواستم برداشتم وبرگشتیم خونه خواهر...همه مون حاضر شدیم و رفتیم خونه دایی اینا

عروس ناز شده بود قیافه اش همیشه من رو یاد ترلان پروانه میندازه

یه حلقه گل طبیعی تو دستش بود وومدل موهاش هم باز درست کرده بود وسنجاقی که تو پشت موهاش بود با گل طبیعی تزیین شده بود خیلی ملوس وقشنگ شده بود ولباسش هم طوسی یا بهتره بگم نقره ای بود وداماد هم یه دست کت وشلوار طوسی پوشیده بود کلی با هم رقصیدن وعروس دلبری کرد...

ما هم انرژی مون رو تخلیه کردیم ویه عالم رقصیدیم وخوش گذروندیم ساعت 12ونیم بود که راه افتادیم سمت خونه البته اول خواهر اینا رو رسوندیم.

شنبه شب خونه جاری اینا شام دعوت شدیم یه کم دیر رفتیم ولی خوش گذشت واز مراسم پرسیدن که گفتم خوش گذشت وعکسام رو دیدن وگفتن خیلی خوب شده بودم.

یکشنبه صبح خواهر شوهر زنگ زد وشام دعوت مون کرد اون روز با اینکه تعطیل بود ولی همسر رفته بود سرکار بعد هم اومد رفت تعمیرگاه وساعت 8اوند رفتیم خونه خواهر شوهر اینا

بعد از شام همسر همه یاسین ویاسمن(دوقلوهای خواهر شوهر)ونگین ومحمد(بچه های برادرشوهر)رو برداشت وبرد پارک کلی کیف کرده بودن.

تو آشپز خونه با جاری حرف می زدیم که گفت حال شوهر خاله اش که خونشون هم تبریزه اصلا خوب نیست وهر لحظه ممکنه خبر مرگش رو بدن هر چند خیلی پیره ولی واقعا ناراحت شدم این شوهر خاله جاری دایی پدرشوهر هم میشه .

دوشنبه صبح زود بود که برادر شوهر زنگ زد که شوهر خاله جاری فوت کرده ودارن میرن تبریز اگه میشه نگین دو روزی پیش من بمونه قبول کردیم نگین 10سالشه وبه خاطر مدرسه نبرده بودنش

پدر شوهر اینا هم همراهشون رفتن.

قرار شد من دو سه روزی مادری کنم.

بعد از رفتن طاهر بیدار شدم وخونمون رو مرتب مردم وچون مگین عاشق عدس پلو برای ناهار عدس پلو درست کردم ومی خواستم این چند روز بهش خوش بگذره چند تا بازی دخترونه هم دانلود کردم

ساعت نزدیک 12بود که رفتم بیرون ویه کم خرید کردم ورفتم مدسه دنبال نگین باهم اومدیم خونه وناهار خوردیم بهش دیکته گفتم ویه کم استراحت کرد وگفتم بیا با هم کیک درست کنیم خیلی ذوق کرد مشغول شدیم یه کیک گردویی درست کردیم ونگین تزیینش کرد بعد از ظهر هم با مقوا یه کاردستی درست کردیم وچای وبا کیکی که درست کرده بودیم خوردیم.یه سر بردمش بیرون دور زدیم و سبزی کوکو خریدم که برای فردا ناهار کوکو درست کنم

شام رو لوبیا پلو درست کردم وبا هم اسم وفامیل بازی کردیم تا همسر هم اومد وشام وکیک ومیوه خوردیم وکنار هم خوابیدیم.

صبح 7نشده بیدار شدم وصبحانه حاضر کردم ونگین رو راهی مدرسه کردم و خودم هم رفتم دوش گرفتم که برای شب که عروسی بود حاضر بشم ظهر دوباره رفتم دنبال نگین وناهار دلخواهش کوکو رو آماده کردم فرستادمش رفت حموم وبعد هم درساش رو نوشت

قرار شد شب رو خونه خواهر شوهر اینا بمونه وچون خونشون یه کم دوره منتظر شدیم همسر اومد.

خوهر اینا هم که ماشین نداشتن واز اون ور هم شرکت قبلی گفته بود که همسر بره وچک تسویه حسابش رو بگیره کارامون کلی قاطی پاتی شده بود.

ساعت 3همسر اومد سریع بساط مون روجمع کردم وقراری هم که برای آرایشگاه داشتم رو کنسل کردم وراه افتادیم اول نگین رو گذاشتیم خونه عمه اش بعد هم که دیر شده بود رفتیم سمت شرکت قبلی ویه ساعتی هم اونجا معطل شدیم واومدیم خونه آبجی اینا آبجیم که خودش رفته بود آرایشگاه وآماده بود موهای مت رو بابایس کشید ولباس هامون رو پوشیدیم وراه افتادیم سمت تالار

عروس تو یکی از آرایشگاه های معروف تهران رفته بود وواقعا قشنگ کار کرده بود کلی با عروس رقصیدیم وعکس انداختیم وپذیرایی شدیم...همه چی عالی بود وخوش گذشت مراسم که تموم شد ما زود رفتیم چون اول باید خواهر اینارو می رسوندیم شوعر خواهر هم نیومده بود به خاطر وضعیت روحیش حوصله عروسی نداشت خدا کنه زودتر قضیه چک ماشینش حل بشه از این حال وهوا دربیاد

خلاصه که خواهر اینا رو رسوندیم ورفتیم دنبال نگین وتا رسیدیم خونه خوابیدیم.

صبح باز تا مدرسه رسوندمش وظهر مامانش اینا اومده بودن ورفته بود خونشون.

بعد از ظهر جاری با نگین ومحمد یه سر اومدن خونمون که وسایل نگین رو ببرن جاری کلی تشکر مرد وگفت که نگین گفته خیلی بهش خوش گذشته مرسی و از این حرف ها...

تا 5ونیم بودن ورفتن ومنم افتادم به جون خونه که چند روزی بود اساسی تروتمیزش نکرده بودم

شام هم درستیدم وهمسر اومد واین دو سه روز مادری من هم تموم شد

برام شیرین وجالب بود تجربه خوبی بود اینکه یکی هست که تو همیشه باید بهش حواست باشه مواظبش باشی غذاش رو بیاری وهمه جوره هواش رو داشته باشی خیلی خوب بود.ایشاله تجربه واقعی مادری رو همه داشته باشن منم همین طور.

امروز هم یه کم کار دارم که باید انحام بدم وشایدبرای فردا شب دوست جونم سمیه رو شام دعوت کنم.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 21:24

صفحه بندی