ساعت 7بود که همسر اومد گفتم آماده شیم میگه زوده
این چندروز خیلی کم همدیگه رو ندیده بودیم میگه بیا بشین ببینم چته چرا یه جوری هستی میگم احساس تنهایی می کنم میگه چی کار کنم نرم سرکار میگم من مشکلی با کارت ندارم ولی انتظار دارم از فرصت هایی که داری برای من استفاده کنی میگه مگه من اهل گشت وگذار نیستم میگم چرا ولی برام سخته عادت کنم به این ساعت کاری تو قبلا اکثرا تا ساعت سه میرسیدی خونه تا به این روال عادت کنم طول میکشه وحواس تو باید بهم بیشتر باشه خیلی حرف می زنیم تا ساعت 8ونیم میریم مهمونی ..خونشون نزدیکه وسریع میرسیم وهمه مهمون ها اومدن کلی خوش گذشت وبا زن عموها وعروس عمو ودختر عمو همسر ومادر شوهر وخواهر شوهر وجاریم حرف می زنیم بعد شام شعر.یادت.نره رو می بینیم وبعضی آهنگ هارو همخونی می کنیم ساعت نزدیک به 12خداحافظی کردیم واومدیم خونه
روز جمعه اصلا دلم نمی خواد جایی بریم ولی شوهرخواهر زنگ میزنه به همسر که بیا بریم ماشین بخریم
شوهر خواهرم ماشینش رو فروخته والان دنبال یه ماشین یه کم مدل پایین تره تا با پول ماشین بتونه جنسای مغازه اش رو تکمیل کنه
صبح دیر بیدار شدیم سریع حاضرشدیم رفتیم خونه آبجی مردا رفتن ومن وآبجی ودخترا تو خونه موندیم کلی با گلسا جونم بازی کردیم وبراش نقاشی کشیدم وکلی هم عکس بازی کردیم عاشق سلفی گرفتنه انقدر ازش سلفی گرفتم وادا وژستای بامزه در آورد کلی کیف کردم
بعد هم که ناهار خوردیم ویه عالم با آبجی از هر دری حرف زدیم
به مهسا جونم دیکته گفتم ویه مقاله هم بهش کمک کردم که بنویسه
آقایون اومدن وشام خوردیم واز اونجا رفتیم بیمارستان که از انگشت همسر محض احتیاط یه عکس بگیرن انگشتش تو کار یه ضربه خورده بود ونگران بودیم شکستگی باشه که خداروشکر چیزی نبود تا ساعت 2کارمون طول کشید واومدیم خونه وبا خیال راحت تا 3بیدار بودیم چای خوردیم چون همسر فردارو مرخصی داشت به خاطر دستش که درد می کرد .ولی با این مرخصی برنامه من رو به هم زد شنبه روز بله برون یا درواقع همون جشن نامزدیمون بود که می خواستم یه جشن کوچولو برای دلخوشی خودمون بگیرم
کیک وژله اینا درست کنم ویه شام خوشمزه ویه هدیه کوچیک که بهمون خوش بگذره ولی نشد که بشه
صبح تا11خوابیدیم وبعدحاضرشدیم از فرصت استفاده کردیم رفتیم اداره پست کارت ملی هامون رو گرفتیم وکلی گشتیم ویه بطری آب صورتی خوشگل خریدم وبعد هم رفتیم فروشگاه ویه خرید کلی برای خونه کردیم واومدیم خونه وهمسر رفت تعمیرگاه که ماشین رو درست کنه جلوبندیش یه کم مشکل داشت کارش خیلی طول کشید تا بیاد خونه رو تمیز کردم ودوش گرفتم ووسایل پیتزا حاضر کردم که همسر اومد درست کنیم البته صبح بهم تبریک گفت امروز رو همون بطری ناز ویه جفت کفش که قرار شد بخریم رو زد به حساب کادو امروزم
همسر که اومد دوتایی پیتزا درست کردیم وخیلی خوشمزه شد بعد شام هم یه ظرف میوه تزیین کردم وبا چای وکاکائو وپاستیلای دوست داشتنیم یه شب نشینی باحال داشتیم وشنبه مون هم اینجوری گذشت.
یکشنبه صبح دوستم سمیه زنگ زد وگفت می خواد یه تولد سورپرایزانه برای شوهرش بگیره ومنم دعوت کرد رفتم خونشون وبا هم بساط شام رو ترتیب دادیم هر چند همسرش از مهمون ها زودتر اومد ولی خیلی خوشحال شد وانتظار نداشت
آخر شب مهمون ها رفتن وما وخواهر سمیه ونامزدش بودیم که سمیه اصرار کرد شب رو بمونیم وفردا کنار هم باشیم مردا هم قبول کردن ومن وسمیه پیش هم موندیم تا 5صبح بیداربودیم وحرف میزدیم خیلی خوب بود فهمیدم همسر به خاطر این چندروز وناراحتی اون روزم می خواست حسابی بهم خوش بگذره
فردا صبح هم تا 11 خوابیدیم وبعد از صبحونه آهنگ گذاشتیم ویه کم خونه شون رو مرتب کردیم
وچندتا لباس مجلسی سمیه رو آوردیم پوشیدیم ومسخره بازی در آوردیم رقصیدیم واونا قلیون کشیدن ومن با پسر سمیه بازی می کردم ناهاررو با هم درست کردیم بعد از ظهر اومدم خونه برای شام مون عدس پلو درستیدم همسر اومد واین چند روز ما هم اینگونه گذشت
هفته آینده عروسی دختر داییمه
قراره جمعه این هفته حنابندون باشه وسه شنبه عروسی وپنج شنبه پاتختی ...خیلی طولانیه واقعا
یه هفته وسط عروسی هستیم با این برنامه ریزیشون ..ایشاله خوش بگذره بهمون وعروس ودوماد هم خوشبخت بشن
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان