خرید بک لینک
دلم چقدر برای نوشتن تنگ شده ولی وقتی یه اتفاقاتی رو به موقع نمی نویسم دیگه جزئیاتش فراموش میشه...

این ماه خیلی مهمون داری ومهمون بازی کردم البته از خانواده همسر

هرکدومشون هم جداگونه

یه شب خواهرشوهراینا رو دعوت کردم وبااصرار همسر شب رو هم موندن وتافرداشبش خونمون بودن با وجود دوقلوها اوضاع خونه دیدنی بود

یه شب هم مادرشوهر اینارو دعوت کردم ودور هم بودیم.

یه شب هم همسر شام مهمون همسر بودم تورستورانی که کلی خاطره خوب ازش داریم وقتایی که حالمون خوبه میریم اونجا.

از اونجا هم رفتیم خونه خواهرشوهر اینا یه شب هم اونجا موندیم.

یه شب هم برادرشوهراینا رو که کلی حرف زدیم وشب بدی نبود.

مامان برای ایام فاطمیه آش نذری داشت ودوسه روزی هم اونجا موندم بدون همسر

مامان بزرگم هم چندوقتی هست که مریضه ودکترا مجبور شدن کیسه صفراش رو عمل کنن ودو روزی بیمارستان بود وهمسر اومد خونه مامان اینا ناهار خوردیم ورفتیم ملاقاتش بماند که چقدر سر بدقولیش حرص خوردم واقعا بعضی وقتا این خونسردی وبدقولی هاش اذیتم می کنه وخیلی بهم برمیخوره.سر همین چیزا هم اون روز خیلی باهاش سرد بودم وباهاش یه کم هم بحث کردم.

همون روز که اومدم خونه دوستم سمیه زنگ زد وگفت که شام میان خونمون سریع کارام رو کردم ویه شام ساده درست کردم.

بعد از شام یهو دیدم همسر یه عروسک بزرگ خرگوش بامزه خریده ویواشکی گذاشته تو آشپزخونه ومنو سوپرایز کرد وسمیه اینا بیشتر از من ذوق کردن وپسرش با عروسک مشغول شد وبازی کرد.شب رو موندن وتا غروب پیش هم بودیم وبعد رفتن.

پنج شنبه که ولنتاین بود کلی فکر تو سرم بود که چی کار کنم که به هردومون خوش بگذره می خواستم کیک درست کنم وبرم آرایشگاه ویه هدیه مشترک برای هردومون بخرم چون واقعا فکر می کردم باهدیه اون عروسک وشام چند شب پیش همسر دیگه فکری برای اون شب نداره که با زنگ خواهرشوهر برنامه ام عوض شد وگفت که میره خونه مادرشوهراینا وبه منم گفت اگه دوست دارم برم چون این حرکتش تازگی داشت نزدم تو ذوقش ورفتم البته بدم نشد با هم رفتیم خرید وبرای همسرامون عطر خریدیم ویه کم هم لوازم آرایش برای خودمون.بعد از شام داشتیم میومدیم خونه که همسر یهو گفت داشبورد رو باز کن این بار واقعا ذوق کردم ودیدم برام هدیه ولنتاین خریده یه گوی شیشه ای که توش دوتا مجسمه زن ومرد با مزه بود.با این کارش واقعا حالم خوب شد ووقتی رسیدیم خونه اون اصلا فکرش رو نمی کرد من براش چیزی گرفته باشم کادوش رو دائم وشب عشق ما هم اینجوری گذشت.

یه خبر دیگه هم اینکه پدرشوهر طبقه پایین رو فروخت واز شراکت همسر وپدرشوهر فقط یه مغازه مشترک موند والبته با پولش رفت یه آپارتمان کوچیکتر وبدتر خرید نمی دونم هدفش واقعا چی بود .

شنبه صبح شوهر خواهر شوهر زنگید که میایید دوسه روزه بریم شمال همسر هم که پایه قبول کرد وشبش خواهرشوهراینا اومدن خونه ما خوابیدن وصبح راه افتادیم البته مادرشوهر اینا هم بودن.

رفتیم سمت تنکابن ودو سه روزی فارق از فکر وخیال خوش گذروندیم یه روز رفتیم جنگل یه روز دریا یه روز هم گردش توبازارماهی وتره بار وپاساژها که جزئیاتش رو بی خیال میشم

دیشب ساعت 7هم رسیدیم خونمون والان هم کلی کار دارم از تمیرکاری خونه وجابه جا کردن وسایل سفر ولی من اینجام وخودم رو زدم به خیالی.

حالا باید تو این یکی دو روز یه سر به مامان بزرگم بزنم واز یکی دو دو هفته دیگه برم تو مار خونه تکونی

باورم نمیشه اسفند ماه شده وسال داره تموم میشه...

این هم از روزای زمستونی که گذشت.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 4:07

صفحه بندی