سه شنبه بعد ازمدتها مادر شوهر زنگ زد که شام میان خونمون اون روز بعد از ظهر رو استثنائا باید میرفتم دفتر وبهش گفتم فردا بیایید یعنی دیشب
ظهر که داشتم از دفتر میرفتم خونه یه کم خرید داشتم انجام دادم تارسیدم خونه همسر زنگ زد که خواهر شوهراینا خونه باباش اینا هستن واینجوری د که زنگزدم اونهارم دعوت کردم وفقط موند برادرشوهراینا که با خودم فکر کردم بهتره به اونا هم بگم تا چند وقت دیگه از مهمونی راحت شم
مهمون 3نفره مون شد مهمونی13 نفره کلی کار داشتم هم تمیزکاری هم پختن شام
ناهارنخورده شروع کردم به کار اول خورشتم رو گذاشتم ومشغول کارای دیگه شدم به خاطر زیاد شدن مهمونا یه سری خرید هم داشتم که به همسر گفتم اومدنی برام بگیره
ساعت6بود که ضعف کردم واقعا یه ناهار مختصر خوردم وادامه کار همسر اومد خریدارو رسوند مرغ ها رو مزه دار کردم واماده گذاشتم که یکی دوساعت به شام مونده بذارم تو فر
همسر خریداروداد ورفت دنبال کارش یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید 31تولد همسر هوتصمیم گرفتم حالا که خانوائه اش میان یه جشن سورپرایزانه براش بگیرم
سریع آماده شدم رفتم براش یه ماشین اصلاح وافتر شیو خریدم ویه کیک آماده هم گرفتم واومدم تازه رسیده بودم که جاری اینا رسید سرخ کردن سیب زمینی وبادمجون ها برای قیمه مونده بود که بعد اومدن مهمونا انجام دادم توهمین حین خواهرشوهراینا ومادرشوهراینا هم اومدن وبچه ها شیطنتشون شروع شد وسط کارام از مهمنا پذیرایی هم می کردم وخودم هم لباس هام رو عوض کردم به مهمونا نگفته بودم ودوست نداشتم فکر کنن به خاطر کادو این کارو کردم وفقط می خواستم همسر رو خوشحال کنم ویه کار متفاوت نسبت به سال های قبلش براش کنم
بهشون گفتم این تصمیم رو دارم فوری میز رو چیدیدم وکیک رو گذاشتیم وشمع هارو روشن کردیم وبا همسر تماس گرفتم نزدیک که بود چراغارو خاموش کردیم وتا وارد شد شوکه شد هم زودتر بود وهم غروب اومده بود خونه ودیده بود خبری نیست خیلی براش یهویی شد وهنگ بود البته ناگفته نماند اونقدری که دلم می خواست خوشحالی رو توچهره اش ندیدم ولی باز بد نبود
مراسم عکس وفوت کردن شمع وبریدن کیک انجام شد ومهمونا هم شرمنده کردن یه مبلغی به عنوان هدیه دادن ولی واقعا راضی نبودم وواقعا دلم نمی خواست کسی هدیه بده
بعد هم شام خوردیم با اینکه یه کم کارام فشرده بود از نتیجه راضی بودم ویه سفره خوشگل چیدم
همه غذاها خورده شد وبا کمک جاری وخوهر شوهر ظرفا و شستیم بعد شام هم کیک ومیوه آوردم وتا 12ونیم مهمونا بودن کلی حرف زدیم وخوش گذشت..
این هم خاطره تولد32سالگی همسر
باید خوشگلتر می نوشتم می دونم ولی همین رو ازم قبول کنید
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان