خرید بک لینک

وقتی دارم عمیق فکر می کنم میبینم ما توهیچی تعادل نداریم

سفر وگردش هم جزش هست پارسال وپیارسال انقدر رفتیم سفر والبته بیشتر شمال حالمون داشت بد میشد بعد امسال پامون رو از کرج بیرون نذاشتیم باورتون میشه فقط یه بار تاتهران رفتیم اون هم عید بود برای عید دیدنی خونه دایی همسر

دلم سفر میخواد وبیشتر مشهد رفتن البته یه سفر بی دغدغه مالی که حسابی خوش بگذره امروزم داشتم به همسر میگفتم کاش بشه بریم کیش میگه میریم ناراحت نباش

از وقتی شرایط کاری همسر تغییر کرده تفریحات ماشده پارک رفتن ورستوران وپیاده روی والبته رفتن به باغچه مون که به آینده اش امیدواریم ودلمون می خواد خیلی خوشگل یه خونه باغ بشه البته چون با برادرشوهر اینا شریکیم باید خیلی صبور باشیم تا به نتیجه دلخواهمون برسیم بالاخره میدونید.که شراکت سختی های خودش رو داره

بگذریم نمی خوام غر برنم

یه صبحونه باحال که میخوام خاطره اش رو ثبت کنم

چند شب پیش چند تافیلم دانلود کرده بودم تا دیروقت بیدار بودیم وفیلم میدیدیم چشم مون که به ساعت افتاد دیدیم ساعت5صبح شده رفتیم که بخوابیم هی ازاین پهلو به اون پهلو شدیم دیدیم خوابمون نمیبره همسر میگه بریم کله پزی میگم نه بی خیال کله پزی پاشم املت درست کنم میگه پاشو

خیلی سرخوشانه پاشدیم همسر رفت نون گرفت تابیاد یه املت باحال درستیدم خوردیم آی مزه داد یه عکس هم ازش گرفتم یادگاری بمونه از این دیوونه بازی مون

چهارشنبه هفته پیش هم مامان اینا وخواهرا اومدن خونمون برای ناهار قرمه سبزی ودلمه درست کردم دلمه هام خیلی خوشمزه شده بود وهمه خوششون اومد

راستش وقتی میان ومیرن تا دوروز تویه حال وهوای دیگه ام انگار از عادت تنها بودنمون میام بیرون وتا دوباره عادت کنم یه کم طول میکشه

یه چیزگفتنی هم اینکه چندروز پیش بابام زنگ زد وگفت خواب بد دیده که داره با طاهر وباباش اینا دعوا می کنه نگران شده بود وزنگ زد با هم حرف زدیم خیلی سربسته گفت که نگرانمه سر قضیه بچه واینکه می خواد با همسر حرف بزنه نمی دونم چه طور بهش بگم که واقعا با گفتن اون چیزی تغییر نمی کنه ودلم نمیخواد مستقیمباطاهر درباره این مسئله حرف بزنه راستش انگار خودم هم چون دیگه تلاشی براش نمی کنم دلم هم نمیخواد کسی هم درباره اش حرف بزنه

روزمرگی هامم به خونه داری وتی وی میگذره هرچند انتظارم از خودم بیشتره ولی واقعا هیچ تلاشی هم برای هیچ کاری نمی کنم نمی دونم منتظر چه تغییر ومعجزه ای هستم

چند تا نقشه برای خونه تو ذهنم دارم ومی دونم که دوسالی طول میکشه ولی بهش فکر می کنم ومعتقدم تا بهش عمیق فکر نکنم عملی نمیشه اگه سال مالی امسال خوب پیش بره می تونیم یه مقداریش رو امسال انجام بدیم نوشتم که یادم باشه

یه ماجرایی درباره یه دوست پیش اومده که چندوقتی خیلی ذهنم رو درگیر کرد وازش دور شدم ولی هنوز ذهنم درگیرشه ودلم میخواد مستقیم باهاش صحبت کنم ولی موقعیتش پیش نمیاد ولی این رو می دونم که تا باهاش حرف نزنم آروم نمیشم ونمی تونم تصمیم درستی هم بگیرم برای ادامه یا قطع رابطه دوستیمون.

چیزای دیگه ای که این روزا فکرم درگیرشه داداشمه که یه سرمایه ای جور کرده با هزار زحمت ومی خواد ماشین بخره ولی ما موافق نیستیم ودلمون می خواد تو کار دیگه ای برای آینده اش سرمایه گذاری کنه ولی فعلا که راضی نشده بذاش دعا می کنم خدا بهترین هارو پیش روش بذاره ومسئله دیگه خواهر زادمه که به سن نوجوونی دلره میرسه ویه کم سرکش وخودرای شده وکنترلش تو بعضی مسائل سخت شده واقعا بچه داشتن تو این زمونه چقدر سخت شده وچقدر مسئولیت این کار رو قبول کردن صبر وآگاهی می خواد یه وقتایی باورتون یشه دیدن همین چیزلا وعمیق فکر کردن بهشون این حس رو بهم میده که شاید فکر همسر خوبه ولی این فکرمم گذراست وگاهی به آینده بدون بچه فکر می کنم ومیترسم

امروز چرا درباره هرچی نوشتم به بچه ختم شد

با همه این ها از خدا به خاطر آرامش ومحبتی که هست ممنونم وحواسم هست که سپاسگزارش باشم

دختر گلیا واقعا هیچ کس نتونست راجع به پست قبل کمکم کنه؟؟؟

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1398 ساعت: 8:56

صفحه بندی