چهارشنبه صبح زود بیدارشدم
پرانرژی وسریع ازخونه زدم بیرون رفتم بانک وکارم رو انجام دادم بعد راه افتادم سمت خونه خواهر
بااتوبوس رفتم باخونسردی کامل وبدون عجله برای دختر گلی ها خوراکی خریدم و وقتی دیدمشون حالم بهترم شد ناهار رو باهم خوردیم ورفتیم مامان رو هم برداشتیم رفتیم خونه خاله تازه از مشهد اومده بود وبهش زیارت قبول گفتیم واز هر دری حرف زدیم خواهر وسطی رفته تبریز عروسی خواهر شوهرش جاش خالی بود ولعد هم یه سر به مامان بزرگ وبابابزرگ زدیم واومدیم خونه مامان اینا شب رو موندم خوابم نمیبرد دوباری باهمسر حرف زدم وخودم رو با کتاب صوتیم مشغول کردم تا خوابم برد صبح زود هم بیدار شدم داداش وبابا رفتن سرکار ..من ومامان بودیم وکلی حرف تا10همین جوری حرف زدیم وبعدهم صبحانه خوردیم
خواهر می خواست بره بانک وبهم گفت برم دنبال دختراش وبیارم پیش خودم سریع راه افتادم وخواهری به کارش رسید ومن وگل دخترا سوار ماشین نشدیم ورفتیم پارک کلی بدو بدو بازی کردیم وتاب وسرسره
هواگرم بود موقع آب خوردن آب بازی کردیم وخنک شدیم انگار خودم هم بچه شده بودم وقتی خسته شدیم با یه خوشمزه ی خنک حالمون جااومد واومدیم خونه مامان جون
ساعت1خواهر ودادلش م اومدن وناهارمون رو خوردیم وتا عصر باهم بودیم ورفتن
بعد رفتن شون من ومامان یه سر رفتیم خونه دایی که عمل کرده بود وداشت استراحت میکرد یه ساعتی هم اونجابودیم وبعد هم تا سر کوچه مامان اینا پیاده اومدیم ومن هم خداحافظی کردم واومدم خونمون.
دو روز پراز شلوغی وحسای خوب تموم شد
وقتی رسیدم خونه خونه رو مرتب کردم وشام پختم تا همسر اومد انگار خیلی وقت بود ندیده بودمش دلتنگش بودم شب خوبی بود کنارهم انگار گاهی دوری یه روزه بد هم نیست.
جمعه شب هم شام رو آماده کردم وبهد از مدت ها رفتیم پارک بااینکه خیلی شلوغ بود ولی حال هردومون رو خوب کرد خصوصا دوتا نوازنده ورقص با مزه مردی که به افتخار مهموناش رقصید ویه لبخند گنده رو لب همه آورد.
روزگارتون به وفق مراد...
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان