هفته پیش از روز پنج شنبه یا جمعه یه دل درد خفیف داشتم که بهش اهمیت ندادم این دل درد همین جوری ادامه داشت تا روزی که قرارشد بریم شمال شدید تر شد از اون ور به خاطر مشکل پ واز یه طرف تموم شدن اعتبار دفترچه ام نرفتم دکتر وند تا مسکن خوردم وبه سمت شمال راهی شدیم وخداروشکر دیگه اثری ازش نیست قصد داشتم وقتی برگشتیم سریع برم دکتر ولی چون حالم خوب شد دیگه نرفتم حالا قراره سر فرصت یه چکاپ کامل برم سونوگرافی وآزمایش برای کم خونی واین جورچیزا
الحق همسر این چند روز خیلی حواسش بهم بود وهوام رو داشت
سفر شمال مون هم یه سفر دسته جمعی با خانواده همسری بود یه سفر پرجمعیت که واقعا خوش گذشت مدتها بود این جوری دسته جمعی جایی نرفته بودیم وبه خاطر شرایطکاری همسر سفرای دونفره مون هم کم شده همگی مهمون ویلای خاله طاهر بودیم البته هزینه خورد وخوراک با خودمون بود این بار خانواده جاری هم همراهمون بودن واولین بار بود بعد از سالها با خانواده همسر داشت میومد مسافرت برعکس ما
از سفرهرجی بگم کم گفتم آب وهوا عالی وگشت وگذارمون هم خوب بود یه روز هم کلا بارندگی بود که تو اون وضعیت رفتیم نمک آبرود وتله کابین ودیدن مسیری که با بارون ومه همراه بود کلی حالمون رو خوب کرد
قبل سفر به خودم گفته بودم هیچی نباید حال خوبت روخراب کنه وباید لذت ببری وبا حال خوب برگردی خونه وسرکار وهمین حرف واقعا بی تاثی هم نبود وسعی کردم بهم خوش بگذره
دختردایی طاهر رشته عکاسی میخونه ودوربین باکیفیتش رو همراهش آورده بود وکلی عکس قشنگ ازمون گرفت ولحظه هامون به قشنگی ثبت شد
جمعه شب موقع برگشت با خودم فکر می کردم چقدر فکر میتونه تو حال آدم موثر باشه وتو مسیر برگشت با دقت به منظره ها نگاه می کردم وسعی می کردم حال خوب اون لحظه هام رو ذخیره کنم برای روزهای بعد.
الان هم زندگی به روال قبل ادامه داره تا ظهر میام سرکار وبقیه روز رو هم به کارای خونه وآشپزی می گذرونم دوباره فیلم دیدن ها مون رو با همسر شروع کردیم وهرشب یه فیلم دانلود می کنیم می بینیم.
به همه تون سر زدم وخوندمتون ولی زمان هایی که تو دفترم واقعا نمیشه کامنت گذاشت وسط کارهام یه صفحه می خونم که ازتون بی خبر نباشم.
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان