جوکر رو که نگاه می کردیم داشتن نودلیت می خوردن
نودالیت هایی که چند وقت پیش از فروشگاه خریدیم یادم میفته به همسر می گم یادم میره درست شون کنم
مشتاق تر از من میره از کابینت درمیاره میذاره کنار اجاق گاز میگه می ذارم اینجا یادت نره فردا درست کن میگم باشه
فردا له از کار برگشتم و خیلی گرسنمه به همسر می گم من با اینا سیر نمیشم یه چیزی هم بگیر کنارش میگه باشه
یه سس مختصر برای نودل ها درست می کنم ومشغول کارای خونه و گوشی میشم
همسر دیر کرده ولی کاریش ندارم و زنگ نمی زنم و پیام نمی دم
چند دقیقه بعد زنگ میزنه و میگه بپوش یه سر بریم بیرون حوصله ندارم ولی نه نمیگم دودقیقه ای می پوشم
توراهپله منتظرمه می بینم سه تاظرف یه بار مصرف دستشه میگم چه خبره من گفتم یه چیز کوچولو بگیر
میگه حالا گرفتم دیگه
سر از سوپرمیوه درمیاریم کلی خوشمزه جات می خریم و یهدور کوچولو هم می زنیم و میاییم خونه
ظرف های یه بار مصرف رو برمی دارم ومیذارم رو اپن و بازشون می کنم
فکر کن توی دوتاشون غذا نبود
توی یکی یه ادکلن جینگول طلایی و توی اون یکی یه سرم مو بود
کلی خلاقیت به خرج داده بود وفکر کرده بود حتما
خنده ام می گیره و چشمام برق میزنه
یه دست نوشته کوچولو هم کنارشه
می خونم وقند تو دلم آب میشه
نمی دونم چی بگم می دوم و میرم بغلش می کنم میگم مرسی خیلی بلایی چه جوری به فکرت رسید واقعا سوپرایز شدم
خودش هم ذوق کرده
مثل بچه ها هی نگاهشون می کنم
خیلی بهم چسبید خیلی
حالم رو خوب کرد
ظرف سوم ولی غذا بود گرمش کردم و با نودالیت هامون خوردیم
شبم رو ساخت
تا باشه از این شب ها
مرسی همسر جان...
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان