دو سه روزیه حوصله نداشتم
پیام خواهر شوهر که می گفت امروز برای روز مادر می خواد بیاد و میگه شما هم میایید بی دلیل حرصم رو درآورد
با دوسه ساعت تاخیر جوابش رو دادم کوتاه باشه ماهم میاییم
تا دیروقت دفتر بودم و خونه به همریخته بود بی اهمیت بهش فقط آماده شدم ورفتم
برای بچه های خواهرشوهر برج هیجان خریده بودم خیلی وقت بود بهشون قول داده بودم
خوشحال شدن یاسین که برون گرا تره بغلم کرد وتشکر کرد و یاسمن با ذوق هدیه اش رو نگاه کرد وبه مامانش اشاره کرد آخ جون
منی که بی بهونه هم سعی می کنم یه دلیل برای حال خوبم پیدا کنم اون روز موفق نبودم
حتی روز زن هم نتونسته بود حالم رو خوب کنه
نمی دونم تاثیر قرصی بود که چندوقتی بود داشتم میخوردم یا دیر اومدن همسر وشوخی های برادرشوهر کوچیکه با همیشه تاخیر داشتن همسر یا توجیح های خواهرشوهر
همه ایناباعث شد حالم بدتر بشه
وقتی اومدیم خونه بی خودی اخمام تو هم بود به حرف های همسر هم اهمیتی ندادم وسریع خونه ور برای خواب آماده کردم
پرازافکار منفی بودم وهمین کار دستم داد طی یه پیام بی موقع و کلی غرغر جواب خوبی هم نگرفتم و روانم بیشتر به همریخت
آرامش نداشتم و توی دفتر هم با مشتری ها خوب نبودم
این حس ها تا شب ادامه داشت
امروز مثلا عید بود وروز من وباید خوشحال بودم ولی نبودم
شام درست نکردم هیچ تماسی هم با همسر نگرفتم
ساعت حدود8 بود که یه پیام بلند بالا ازش گرفتم معذرت خواهی وتبریک روز زن
خیلی رسمی جوابش رو دادم وتشکر کردم
خیلی دیر اومد خونه ولی من سراغی هم ازش نگرفته بودم
خودش گفته بود شام هم درست نکن
بالاخره اومد با دست پر
کیک قرمز خوشگل و کلی خوراکی خوشمزه که مثلا کام منو شیرین کنه
هدیه اش هم نقدی داد که هرچی دلم میخواد بخرم
هیچ حرفی از صبح زده نشد
هر دو حرف زدیم ولی نه از دلخوری مون نه از گلایه ها خیلی عادی ومعمولی امشب مون تموم شد
خونه مامان هم نرفتم مامان چندروزی بود که سرماخورده بود وحال نداشت
و اینگونه روز زن و روز مادر امسال در بی حوصله ترین حالت ممکن گذشت...
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان