خرید بک لینک

و منی که خوابم نمیبره
 از این غم
نه اینکه این چندسال اخیر خیلی صمیمی باشیم
نه اینکه 1 خیلی مهربون بود
ولی زنده بود
  ولی داداش مامان 1 بود
دایی مامان بود
بابای دختراش و پسراش بود
بابابزرگ نوه هاش بود
و دایی بزرگ من
 از گم شدن گذشته هام ترسیدم امروز
 و شاید یه بخشی از اشکام برای این بود
چشماش همیشه تر بود انگار
و چشمای من امروز براش گوله گوله اشک ریخت
همسایگی چند ساله ی دایی(ما بهش می گفتیم دایی بزرگ)
و گذروندن روزای بچگی مون توی رفت و آمد بین این دوتا خونه( خونه مامان بزرگ و دایی بزرگ ) گذشت
فصل تابستون و ایوون خوشگل شون و حیاط شون و چیدن توت توی حیاط دایی بزرگ
داستان از وقتی تغییر کرد که بچه ها بزرگ شدن
دیگه هیچی به قشنگی بچگی نبود
کلی رختخواب کنار هم
دعوای خاله و دختر دایی سر اینکه ما خونه کی بخوابیم خونه ی مامان بزرگ یا دایی بزرگ
و این داستان وقتی تلخ تر شد که دایی از خونه باصفاش رفت
وقتی مامان بزرگ از خونه ویلاییش رفت تو آپارتمان
دیگه زندگی زندگی نشد


مامان بزرگ دیگه هیچ خواهر یا برادری نداره
آخرین بازمانده خاندانش رو به خاک سپرد و من امروز غم رو تو چشماش دیدم
امروز همه ی گذشته زنده شد برام
 ولی دایی بزرگ زنده نبود
چون بالای قبرش نوشته بود حسین....
وگرنه من که باورم نمیشه

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 13:46

صفحه بندی