از چند روز قبل با خواهرا و مامان قرارداشتیم پنج شنبه بریم بیرون برای خرید چون 24 خرداد عروسی پسرداییه
لباس و یه کم خرده ریز بخریم
قرارمون بعدازظهر ساعت 4 بود
پس با خیال راحت شبش دیر خوابیدم و خونه هم تروتمیز بود
گفتم بیدار میشم ناهار می خورم و نماز می خونم و با خیال راحت میرم
ولی ساعت 11 بود که دیدم گوشیم زنگ می خوره آبجی بود گفت بالاخره نمایندگی زنگ زده و گفته برن ماشین رو تحویل بگیرن خیلی خوشحال شدم و از اونجایی که نمایندگی نزدیم خونه ماست گفت میاییم دنبالت هنوز ویندوزم بالا نیومده بود و چندبار گفتم نه خودم میام ولی وقتی ذوق آبجی و اصرارش رو دیدم گفتم باشه آماده میشم بیایین
سریع لباس پوشیدمو و اومدن دنبالم مهسا و گلسا هم خوشحال بودنو من از دیدن خوش حالیشون قند تو دلم آب میشد از وقتی ماجرای چک ماشین شون اونجوری شد و ماشین شون از دست رفت خیلی اذیت شدن و چند سالی بود با یه پراید مدل پایین داشتم می گذروندن خداروشکر این ماشین رو گرفتن و ایشالله ماجرای دادگاه ماشین خودشون هم جفت و جور بشه و بگیرن ماشین شون رو... بگذریم
رفتیم خونشون و یه کم خونه رو مرتب کردیم و ناهار خوردبم
دندون گلسا درد می کرد و اعصابم خرد شده بود نتونست ناهار بخوره
بعدازظهر انگار بهتر شد و رفتیم بیرون
آبجی هم از اون ور بهمون ملحق شد و شروع کردیم به گشتن
یه کم خرید کردیم خیلی مختصر
همین خرید مختصر تا ساعت 9 طول کشید
مامان هم البته اومد پیش مون
بعد خرید اومدیم خونه آبجی و مردا هم اومدن و شام خوردیم و تا 3 بیدار بودیم و حرف می زدیم
بعدش هم من خوابم نبرد ساعت از 4 هم گذشته بود خوابیدم بالخره به سختی البته
صبح بعد از صبحونه بچه ها بهونه کردن که بریم یه وری بساط ناهار مون رو برداشتیم رفتیم سمت بیلقان یه کم توت چیدیم خوردیم ناهار و کلی هله هوله و خوش گذشت
خیلی خوب بود البته اگر دندون درد گلسا رو در نظر نگیریم صبح خوب بود ولی رسیدیم اونجا اذیت شد
ساعت 6 بود که بساط مون رو جمع کردیم که آبجی بتونه گلسا رو ببره دکتر بهم اصرار کردن که شب رو بمونم طاهر هم بیاد دیدم هم خودم خسته ام هم آبجی تازه می خواست بره دکتر
خلاصه دیدم اوضاع مساعد نیست و گفتم نه من میرم خونمون
تا میدون کرج رو با بابا اومدم و اونجا ازش جدا شدم که بیام خونه
کلی پیاده روی کردم تنهایی بعد از مدتها بهم چسبید
وقتی دیگه کامل خسته شدم سوار ماشین شدمو و اومدم خونه
طاهر خونه بود یه کم کنار هم نشستیم و میوه خوردیم و یه فیلم دیدیم
طاهر رفت بیرون که برای شام یه چیز حاضری بخره اصلا جون غذا درست کردن نداشتم و خیلی خسته بودم پاهام هم درد می کرد
والبته گوشتی که سفارش داده بود رو بگیره از دوستش
بعد از مدتها گوشت گوسفندی خریدم تازه بود و خوب
طاهر خودش گوشتا رو خرد کرد و من با خستگی تموم فقط بسته بندی کردم و گذاشتم یخچال
فرداش رو حسابی از خجالت کم خوابیم در اومدمو خوابیدم هیچ کاری هم نکردم
شب طاهر پیشنهاد داد با موتور بریم یه دوری بزنیم
گفتم باشه و یه سوته آماده شدم
همین جوری داشتیم دور میزدیم که گفتم یه شب بریم تو هم به شوهرخواهر تبریک بگو بابت ماشین شون
گفت الان بریم گفتم بریم
کلی دور زدیم که نصفه شبی شیرینی فروشی پیدا کنیم
سر از عظیمیه در آوردیم و یه جعبه شیرینی خریدیم و مثل شکموها دو تا ناپلئونی هم برای خودمون سفارش دادیم و همونجا خوردیم
البته قبلش به آبجی گفتم که میاییم البته عادت دارن گاهی اینجوری آخرشبا میریم پیش شون البته سرزده نه خبر میدیم هرچند دیر
رسیدیم دختراش خواب بودن و گلسا حالش بهتر بود
یه چشم روشنی دادیم و پذیرایی شدیم و یه کم گپ زدیم
شب نشینی خوبی بود خوش گذشت ساعت 2 بود رسیدیم خونه
به طاهر پیشنهاد دادم یاغی رو ببینیم
هر سه قسمتش رو دانلود کرده بودم فکر کن تا ساعت 6 صبح داشتیم میدیم که تموم شه
هوا روشن شده بود و ما نخوابیده بودیم
طاهر پیشنهاد داد بریم باغچه و صبحونه رو اونجا بخوریم
سریع چای گذاشتم و وسایل نختصرمون رو برداشتم و راه افتادیم
کاملا دیوونه بازی بود کارامون
هوا خیلی خنک بود تا رسیدیم یه کم میوه چیدیم و یه چرتی زدیم
هوا که گرم شد راه افتادیم و برگشتیم خونه
توی راه رفتیم باغ سبزی و سبزی کوکو و سبزی خوردن گرفتیم
تا رسیدیم دست به کار شدمو سبزی هارو پاک کردم و خیس کردم
طاهر هم رفت مغازه رو جمع و جور کنه که به مستاجر جدید تحویل بده منم یه آب خنک و یه کم میوه برداشتم و رفتم پیشش و یه کم کمکش کردم
بعدش اومدم خونه و نون پنیر سبزی خوردیم و دیدیم داریم از بی خوابی می میریم
ساعت هفت و هشت شب رفتیم اتاق خواب وخوابیدیم
تا 10 خوابیدم و با صدای گوشیم بیدار شدم
اول سمیه زنگ زد شوهرش شب کاره و فکر کرده بود طاهر هنوز نیومده زنگ زده بود حرف بزنیم
منم گفتم طاهر خوابه راحت باش
یه ساعتی حرف زدیم و بعد هم مادرشوهر زنگ زد و یه ماری داشت مه مربوط به طاهر بود گفتم فردا بهش میگم الان خوابه تعجب کرده بود طاهر ساعت 11 خواب باشه خبر از دیوونه بازیای ما نداشت
ساعت 11 و نیم بود طاهر از گشنگی فکر کنم بیدار شد
نون نداشتیم رفت از سوپری نون گرفت
تا بیاد منم سیب زمینی سرخ کردم و یه تن ماهی گرم کردم بخوریم
شامون رو خوردیم و فیلم جادوگر رو دیدیم و خوابیدیم
امروز زندگی به روال عادی برگشت
طاهر رفت سرکار
و من موندم و یه خونه ترکیده
تا بيدار شدم سبزی رو خرد کردم و گذاشتم فریزر
کلی لباس ریختم ماشین
ریخت و پاش های انباری رو جمع و جور کردم
آشپزخونه رو تمیز کردم
شام درست کردم
یه سر رفتم بیرون و پول انتقال دادم و یه خرید کوچولو انجام دادم
دوباره اومدم ادامه کار
این وسطا کوتاه با سمیه هم حرفیدم
دوش گرفتم و دیگه جون نداشتم کار رو ادامه بدم موکول کردم به فردا و دراز کشیدم
این هم تعطیلات خردادی من که کلی متفاوت و قاتی پاتی بود 1 چی بی نظم و پر از کارای یهویی
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان