سلام سلام
نمی دونم چی میشه که با وجود خونه بودن و سرکار نرفتن 1ن هام انقدر کم وبی نظمه
البته که اتفاق خاصی نیست و همین روزمره هاست
هفته پیش پنج شنبه طبق روال هر دو هفته مون منتظر بودم خواهرا خبر برن بریم خونه مامان وبابا
که خواهر وسطی گفت گلسا واکسن زده و حال نداره باشه برای یه روز دیگه واینجوری شد که برنامه پنج شنبه کنسل شد
صبح جمعه یا بهتره بگم ظهر جمعه بیدار شدیم و با همسر ناهار خوردیم
گلدون هام رو با هم بردیم پشت بوم و یه تمیزکاری و آبیاری حسابی شدن
بعدش هی فکر کردیم یه وری بریم ولی بدون ماشین سخت بود واقعا
چند تا پیشنهاد دادیم چیتگر امامزاده صالح تجریش و...که در نهایت تصمیم گرفتیم به سمیه اینا هم بگیم و با هم بریم
زنگ زدم و گفت که با عمه اش اینا قرار شام توی پارک دارن خیلی خیلی اصرار که حالا امروز رو شما هم بیایید با ما باشید یه روز دیگه با هم میریم تهران رو می گردیم
ماه متصمیم گرفتیم بریم باهاشون
و البته چون هنوز زود بود و همسر نیاز به خرید لباس داشت زدیم بیرون و کلی گشتیم و براش لباس و کتونی خریدیم وبعد رفتیم خونه سمیه اینا و با هم رفتیم یه پارک خیلی نزدیک به خونه شون خیلی معمولی گذشت و در واقع توی دلم پشیمون بودم که ملحق شدیم بهشون وکاش خودمون می رفتیم یه وری
ولی قسمت قبل وبعدش یعین خرید و پیاده روی طولانی شبونه اش عالی بود
شنبه صبح خواهرا خبر دادن میرن خونه مامان و بابا
منم سریع آماده شدم و رفتم
البته خواهرا غروب اومدن و کلی گپ زدیم ویه سر هم رفتیم بیرون و من سبزی خرد کن خریدم گاهی واقعا لازمم میشد
برای ناهار فردا هم دوغ محلی خریدیم و همون جا فروشنده اش نفری یه لیوان بهمون داد که واقعا مزه داد و خیلی خوشمزه بود
یه شام دسته جمعی خوردیم و بعدش به پیشنهاد بچه ها کلی پانتومیم و بازی 5 پانیه ای کردیم کلی کیف داد تا یه
جاهاییش بابا هم کنارمون بازی کرد بعد خوابیدن مامان و بابا ما تا ساعت 3 بازی رو ادامه دادیم وبعد به زحمت بچه ها رو برای خواب راضی کردیم
فردا برای ناهارمون مامان یه آش دوغ خوشمزه درست کرد و دورهمی خوردیم
بعدش رفتیم خونه مامان بزرگ و بابابزرگ که یه سر بهشون بزنیم خاله هم که خونه شون طبقه بالا بود اومد و بچه ها با دخترخاله ها وپسر خاله کوچولومون علیرضا مشغول شدن
یه مانتو کوتاه هم از شوهرخواهر برداشته بودم که آستینش نیاز به تغییر داشت ودادم خاله درستش کنه
خیلی از اومدن مون نگذشته بود که شوهرخواهر زنگ زد و گفت که برن باغ شون
ولی همه مون نرفتیم
مامان و بابا و خواهر وسطی رفتن
منم رفتم خونه خواهربزرگه شام رو با هم خوردیم و دوباره برگشتم خونه بابا اینا
فرداش بعد رفتن بابا و داداش به سر کار من و مامان موندیم
کلی حرف زدیم از هر دری
در مورد بچه دارشدن باز هم حرف زدیم و به مامان گفتم خودش رو ناراحت من نکنه من حسرتش رو ندارم واینکه تا یه سال آینده اگر بخوام هم نمی تونم بهش فکرکنم حالا در ادامه میگم بهتون
مامان برامون فلافل سرخ کرد و خوردیم وغروبی بساطم رو جمع کردم و اومدم خونه
این هم روزایی که دلم می خواست بنویسمشون
یه روزدیگه هم با خواهر بزرگه و دختراش و البته مهسا رفتیم تهران و با هم خیلی خوش گذروندیم شبش چون دیر شد خونه خواهراینا خوابیدیم وفرداش دوباره یه سر رفتیم پیش مامان چون مامان بزرگ اینا رفتن شهرستان وتنها بود دلش گرفته بود
تا غروب پیشش بودم واومدم خونه ولی خواهراینا شب هم موندن که تنها نباشه فرداش با هم رفته بودن چیتگر و امامزاده صالح که مامان کمتر غصه بخوره دست شون واقعا درد نکنه
یه روز بعد از ظهر هم دوسه ساعتی رفتم خونه مادرشوهر اینا وهمسر راضی نشد بیاد فعلا سپردم به زمان ببینم چی میشه
دعا کنید دلخوری ها بین همسر و پدرش زودتر حل بشه هیچ دوست ندارم این وضعیت رو
بگذریم
اینو می خواستم بگم که دو سه هفته ای میشه بالاخره همت کردیم وبا خواهربزرگه رفتیم دکتر پوست و تا یه سال که دوره درمان دارویی زمان میبره نباید اصلا به بارداری اصلا فکر کنم
طبق توصیه های تغذیه ای دکتر باید یه سری تغذیه اینا هم رعایت می کردیم
که با توجه به بالا رفتن وزن مون دو تا یکی کردیم وداریم رژیم هم می گیریم
یه رژیم خوبه که خواهر از طریق پیجیه دکتر هزینه رو واریز کرده و براساس اصلاح مزاجه
تا الان که تا حد زیادی رعایت کردم و در ضمنش گاهی ورزش هم می کنم که البته همسر معتقده بهتره برم باشگاه که فعلا ترجیح دادم تو خونه انجام بدم یک ماه ببینم چه طور پیش میرم
دعا کنید هم در مورد وزن وسایز وهم در مورد پوست موفق بشم
اول رژیم 71 کیلو بودم ونمی خوام تا 1 ماه نشده وزن کنم خودم رو نتیجه رو حتما میام وباهاتون به اشتراک میذارم
برچسب:
نویسنده: هستی حیدریان