خرید بک لینک

امشب 9 سال گذشت از شبی که با هم پامون رو به خونه و زندگی مشترک مون گذاشتیم
وارد دهمین سال این زندگی شدیم
داشتم با خودم فکر می کردم با اینکه این روزها از لحاظ روحی میزون نبودم ولی باز ته دلم یه کم ذوق برای امشب داشتم
بذارین پست امشب خیلی تلخ نباشم چون خودش تلخ و شیرین قاطی داره
صبح همسر رو با بی حالی و فین فین راه انداختم حتی صبحونه هم نخورد حالش خوب نبود ولی رفت
بعد از رفتنش مشغول تمیزکاری شدم دو سه 1ی به همین روال گذشت
شام هم گذاشتم که کم کم بپزه
یه سر هم رفتم بیرون و یه خرید کوچولو کردم و برگشتم
یه پیام تبریک هم بین مون رد وبدل شد
بعد هم تماس گرفت که حالم اصلا خوب نیست و دارم میام
زدم رو دور تند و کارایی که مونده بود رو انجام دادم و
راستش کلی توی دلم هم غرغر کردم بابت این چند 1 مریضی طاهر و کلی حرفای باربط و بی ربط توی ذهنم رژه میرفت
طاهر اومد و دیدم واقعا حالش خوب نیست
زنگ زدم اورژانس اومد و رفتیم بیمارستان
دوتا آمپول و یه سرم و کلی قرص و شربت و آزمایش
نتیجه دوسه ساعت بیمارستان 1مون شد
ولی بعدش حالش خیلی بهتر بود
اومدیم خونه و سر راه یه کیک کوچولو قرمز هم خریدیم که بی هیچی نباشه
شام خوردیم و داروها داشت اثر می کرد و طاهر خوابالو شده بود
منم دوتا ماگ که به همین مناسبت خریده بودم رو آوردم و گفتم اینم یادگاری از 1 ازدواج امسال مون
همون لحظه می خواستم تو گوشیم یه چیزی به طاهر نشون
بدم
ساعت گوشیم 00:00
بهش میگم اینم ساعت 1 عاشقی
بغل می کنیم و می بوسیم و طاهر با اثر داروها خوابش میبره
منم خودم رو به یه لیوان چای با خرما توی ماگ جدیدم مهمون می کنم و به سال هایی که گذشته فکر می کنم

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 18:13

صفحه بندی