بهمن ماهی که گذشت...
-
تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 4:07
دلم چقدر برای نوشتن تنگ شده ولی وقتی یه اتفاقاتی رو به موقع نمی نویسم دیگه جزئیاتش فراموش میشه...این ماه خیلی مهمون داری ومهمون بازی کردم البته از خانواده همسرهرکدومشون هم جداگونهیه شب خواهرشوهراینا ر
شیشه جان(پست موقت)
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 21:24
سلام شیشه جان وبلاگت رمزی شده نمی دونم قصد داری به کسی رمز بدی یا کلا می خواهی خصوصی بنویسی به هر حال من دوست دارم همراهت باشم اگه دوستی هست که به شیشه جان دسترسی داره پیغام منو وچند تا از دوستای مشترک که پیگیر وبلاگش خستیم رو بهش برسونن مرسی
از آخر هفته تا دیروز
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 21:24
پنج شنبه پسرعموی همسر برای شام دعوتمون کرده بود البته بیست نفری مهمون داشت ساعت 7بود که همسر اومد گفتم آماده شیم میگه زوده این چندروز خیلی کم همدیگه رو ندیده بودیم میگه بیا بشین ببینم چته چرا یه جوری
ناراحتم...
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 21:24
تو نوشته قبلی گفتم که شوهر خواهر ماشینش رو فروخته سه چهار روز پیش یه ماشین جدید میبینه ومی پسنده ومی خواد معامله کنه که میره بانک وچکی که برای ماشین گرفته رو می خواد نقد کنه که مشخص میشه چک دزدیه یه ش
ماجراهای عروسی ومادری
-
تاریخ: 1397/11/26 ساعت: 21:24
از پنج شنبه صبح بگم که خواهری زنگ زد که برم خونشون وناهار رو با هم بخوریم وموهامون رو چون می خواستیم رنگ طبیعی بدون دکلره بذاریم خودمون رنگ کنیم سریع حاضرشدم ورفتم با خاله ومامان ودوتا خواهریا جمع مون
...
-
تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 20:00
از روزی که کمدهانصب شد قراره من وهمسر بریم یه سری چوب رختی بگیریم که نشده یه مدت به خاطر برف ویخبندون یه چندروزهم تنبلی خودمون.پنج شنبه که رفتم خونه میخواستم شام درست کنم که همسر گفت نمی خواد آماده شوبریم بیرون.یه کم دودورکردیم وبعد هم از یه کترینگ غذاخریدیم واومدیم خونه.مستاجرمون چندروزی هست که صاح...
روزانه نویس
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 20:05
روزیکشنبه که رفتم خونه کلی تمیزکاری کردم وتاغروب مشغول بودم.غروب اکبر (همسر خواهر شوهر)تماس گرفت که برای تحویل ماشین بریم که طاهر گفت شما بیایید اینجا.منم به خواهرشوهر زنگ زدم که حتما بیایید وتدارک نمی بینم ومیخ وام ماکارونی درست کنم شما هم بیایید دورهم باشیم که اون هم گفت منم آش درست رشته درست کردم...
اولین گردش با ماشین
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 20:05
امروز ظهرکه اومدم خونه همسرفرمودن ساعت4آماده باش میریم بیرون...ساعت4ونیم بودکه چسان وفسان کردیم واومدیم بیرون به سمت جاده چالوس /کندوانبعداز کلی لذت ازهوای سرد جاده رفتیم یه آشکده توکندوان به اسم عموخسرو با اون بخاری عیزمی ومیرزاقاسمی گرم وسیرشدیم وبعد هم یه چای وقلیون (البته فقط همسر قلیون) الان ن...
مهمونی وبرف
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 20:05
پنج شنبهحدود 25نفری مهمون دعوت کردم خانواده همسر (پدرو مادرش وخانواده خواهر وبرادرش و عموی همسر وپسرعمه همسر)که لحظه آخر خانواده خواهر جاری (دخترعمو)هم اضافه شدن.کارام رو از چهارشنبه شروع کردم خورشت قرمه سبزی رو بارگذاشتم ووسایل سالاد روشستم وژله رو درست کردم.پنج شنبه ساعت1ونیم هم از دفتر رفتم خونه ...
پاییز بازلزله ازمون خداحافظی کرد...
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 23:51
زلزله همه رو ترسوند وهنوز هم حرفسش کم وبیش شنیده میشه ما اون لحظه داشتیم برنامه دورهمی میدیدیم ومهمون هم داشتیم به خیر گذشت وخداروشکر که اتفاق خیلی فجیعی نیفتاد حالا درک می کنیم حال زلزله زده های کرمانشاه رو البته نه به شدت اون ها با خسارت های جانی ومالی وبی سرپناهی... حال دوستای عزیزم چه طوره ...زن...
زلزله ویلدا
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 23:51
ازچهارشنبه بگم که بعدازظهرش رو خونه بودم ومیخ واستم برای شام کوفته ودلمه درست کنم وچون تنهایی مزه نمیداد به همسر پیشنهاد دادم به دوست جونام حسین وبهاره بگیم بیان پیشمون .خودم زنگ زدم به بهاره گفتم زودتربیاد که بیشتر باهم باشیم ساعت حدودای 4اومد وکلی باهم حرفی زدیم ودرهمین حین هم شام پختم کوفته درست ...
آخرهفته دونفری
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 17:33
از سه شنبه شروع کنم که از دفتر که برگشتم با همسر رفتیم فروشگاه وکلی خرید کردیم واومدیم وشام هم مهمون همسربودم البته پیتزا خونگی خوشمزه شده بود واقعا. چهارشنبه خونه خاله دعوت بودیم ظهر من زودتر رفتم خونه مامی وکلی با هم از هردری که بگید حرف زدیم.مامان اینادارنآشپزخونه شون رو کابینت می کنن تااینجای کا...
....
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 17:33
تعطیلات خودرا چگونه گذراندید؟ روز سه شنبه همسر گفت که پنج شنبه رو چون نیمه وقت میرم دفتر رو مرخصی بگیرم شاید رفتیم یه وری اگر هم نشد کنار هم استراحت کنیم این هم بگم که سفر مشهد کنسل شد مثل اینکه امسال قسمتمون نبوده که بریم. این شد که سه شنبه بعد از ظهر که اومدم خونه با کلی خیال که سه روز باحال رو کن...
گذرروهای آخرپاییز
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 17:33
هفته ای که گذشت... پنج شنبه ظهر که رفتم خونه همسر هم زودی اومد وکنارهم ناهارخوردیم ویه چرت خوابیدیم بیدارشدیم وبرای رفتن به عروسی آماده شدیم.بله عروسی دوست همسری بود که مارو هم دعوت کرده بود ومن به جزآقای داماد کسی رو نمی شناختم وتا لحظه آخردودل بودم سررفتن ولی چون خیلی وقت بود عروسی نرفته بودیم دلم...
ماجرای پنج شنبه
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 3:20
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
از من اصرار....
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 3:20
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
روزهای پاییز
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 3:20
روزهای پاییزی هم دارن میگذرن واین وزها امیدم به آینده بیشتره وموردپست قبلی هم همه چیزروبه گذرزمان وخداسپردم. هفته پیش یه روز که ازدفتراومدم بساط شام رو می خواستم حاضرکنم که همسر گفت نمیخواد همون دوستش که چندوقت پیش مهمونمون بودن حسین وبهاره ودخترشون حلماگفتن که بیاییدبریم بیرون. ماهم حاضرشدیم وباماش...
روزمرگی ها
-
تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 3:20
دو روزتعطیلی خوب گذشت ازجهارشنبه بگم که ظهر که ازدفتر اومدم خونه یه یک ساعتی با سمیه دوست جونم اتلفنی حرف زدیم کلی غرزد ومن صبورانه شنیدم و البته بعضی جاها همراهیش کردم همین تلفن بازی باعث شد از برنامه ای که برای امروزم داشتم عقب بیفتم می خواستم برم مغازه ووسایل ترشی بخرم که دیرشد وموکولش کردم به یه...
ازهمه چی از همه جا
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 6:23
ازآخرین باری که ننوشتم روزهای زیادی گذشته وحافظه ام تا جایی که یاری کنه اتفاقات رو می نویسم از تعطیلات محرم که با مادر وخواهر گذشت بدون همسر.من خونه مامان اینا موندم وباهم می رفتیم عزاداری وتماشا دسته ها ی عزاداری ومی اومدیم تاغروب عاشورا که همسری
گذر زندگی
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 18:04
وقتی چندسال اززندگی مشترکت میگذره تازه می فهمی معنی گذشت رو واینکه اگه فراموشی نباشه ممکنه چه بلایی سر زندگیت بیادواون موقع است که از خدا بابت این نعمت سپاسگزاری این خوشبینانه ترین حالت قضیه است وحالا بدترینش هم اینه که باید تحمل کنی تابتونی زندگی کنیخوب اگه بتونم وبتونیم بادیدمثبت نگاه کنیم حتما به...